سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
سال نو مبارک!
بنام آنکه جانم در دست اوست
دوستان عزیز سلام!
مدتی است به دلایل مختلف از جمله مشغله فراوان کاری نمی توانم به مانند گذشته مطلبی نوشته و در خدمت شما عزیزان باشم و به خواندن مطالبتان بپردازم. امیدوارم که این برادر کوچکتان را ببخشید و تا کنون مرا فراموش نکرده باشید...![]()
به هر روی زمستان نیز بار خود را بست و نم نم بوی بهار به مشام می رسد .( گرچه زمستان امسال کم از بهار نداشت ![]()
![]()
![]()
)
امیدوارم که سال جدید پر از خیر برکت و شادی و شادکامی برای همه شما خوبان باشد و از درگاه ایزد یکتا سربلندی و سر افرازی شما را خواستارم و سلامتی و بی نیازی را برایتان آرزومندم.
امیدوارم که در سال جدید شمسی دیگر در جهان خون و خونریزی نبینیم. دیگر در میان مردمان ، نامردمی نبینیم. دیگر ملاک ما برای انسان بودن ماشین و خانه و ثروت و پست و مقام نباشد. دیگر برای انسانیت ارزش قائل شویم و خود را به تجملات دنیوی نفروشیم. یادمان باشد که یکسال بیشتر زیستیم و به پایان راه یکسال نزدیکتر شدیم. دیگر بدانیم که به فرموده مولا علی (ع) این دنیا محل عبور است نه محل اقامت. دیگر بدانیم که برای خوب بودن هیچگاه دیر نیست و برای بد بودن همواره زود است. یادمان باشد که زمانی یادمان نیفتد می توان خوب بود که دیگر زمانی برای خوب بودن باقی نمانده است. و ...
بر سر سفره هفت سینتان بخواهید از پروردگارتان خیر و برکت را برای همه بندگانش و از جمله خودتان.
نوروزتان پیروز ، هر روزتان نورزو
تا بعد...
یا حق!
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387
حج!
بنام آنکه جانم در دست اوست
دوستان عزیز و همراهان دیرین سلام!
مدتی است بدلیل مشغله کاری و فکری توانی برای حضور در دنیای مجازی و بالتبع سعادتی برای دیدار شما عزیزان ندارم. اما امروز دلیلی پیدا شد تا بار دیگر خود را در کنارتان حس کرده و ببینم. و این دلیل چیزی نیست جز دلتنگی من در این ایام و روزهای حج و پاک شدن...
آنچه در زیر آمده تنها دل نوشته ای است از زبان جا مانده از راهی که از سر دلتنگی دراین مقال گنجانده شده. اگر بر جایی از آن ایرادی وارد است و یا تحلیلی به نادرست آمده باید عرض کنم که یک دلیلش کم سوادی من بوده و دیگر اینکه در این متن جز حسم چیزی دخالت داده نشده است.پیشاپیش از صبر شما در مطالعه این متن سپاسگزارم.
این روزها وقتی از صفحه شیشه ای تلویزیون تصاویر گنبد خضرای رسول الله (ص) و بقیع را می بینم دلم به سوی آن دیار پر می کشد. وقتی احرام پوشیدن مردان و زنان عاشق که از شهر پیامبر به سوی زادگاه پیامبر می روند را می بینم ، تنها قطرات اشکی که بر گونه هایم سرازیر می گردد غم دوری آن مکعب سیاه را که درونش جز هیچ ، چیز دیگری نیست در من التیام می بخشد. و به راستی این چیست که انسانها را به گرد خود می کشد و اینگونه آنها را در برابر خود به زانو در می آورد؟ آیا این سنگهای سیاه که اتاقی یا که خانه ای را تشکیل داده اند ما را اینگونه به سوی خود می کشانند؟ یا نور چراغهای مسجدالحرام؟ آنچه که در آنجا به ما می دهند چیست ؟ غذا ؟ لباس؟ زر و زیور ؟ یا که پست و مقام ؟ پس چیست که اینگونه عشاق را با چشمانی خیس در حالی که همسر و فرزند و پدر و مادر و خاندان خویش را فراموش نموده اند به سوی کعبه می کشد و آنسان به گرد خود می گرداند. و آنچیست که مردان و زنان را به دل صحرا می کشاند؟ خدای بزرگ که خود می فرماید من از رگ گردن به شما نزدیکترم چه نیاز دارد ما را به گرد خانه ای بگرداند و در صحرایی رها سازد؟ آیا تا کنون به این اندیشیده ایم که چرا در حج باید محرم شد؟ چرا باید به طواف خانه خدا رفت ؟ چرا سعی نمود؟ و چرا زائر به صحرای عرفات گام می نهد؟ چرا حاجی باید در صحرای عرفات بماند ؟ چرا باید از مشعر گذر کند؟ چرا باید به منا وارد شود؟ چرا باید شیطان را سنگ زند؟ چرا باید قربانی کرد؟ چرا باید حلق و تقصیر کند؟ چرا باید باز هم طواف کند ؟ و هزاران چرای دیگر...
محرم می شویم تا بدانیم که پا نهادن در راه حق گذشت بسیار می خواهد که گاه به گذشتن از آنچه خداوند بر ما حلال نموده نیز خواهد رسید. محرم می شویم تا بدانیم که دیدار نور الهی از حلاوت لذات دنیوی نیز بر ما شیرین تر است...
طواف می کنیم گرد خانه ای که در راستای آن در آسمان هفتم چهار رکن وجود دارد و با چرخش به دور این نماد زمینی به گرد آن رکن الهی می گردیم تا به مرکزیت آن زندگی خویش را سپری نمائیم و به یاد آوریم که پیش از خلقت به گرد آن ارکان به سما مشغول بوده ایم.
سعی می کنیم تا بدانیم که در این دنیای محدود راه های زیادی را باید پیمود و تلاش بسیار نمود هرچند که بعد از این راه پیمودن چیزی دست ما را نگیرد و حتی مجبور شویم راه رفته را باز گردیم. اما سرانجام این راه پیمودنها آسایش است و سکون. و تقصیر می کنیم تا رها گردیم از آنچه حلالمان بود و بر خود حرامش نمودیم به فرمان حق.
به صحرای داغ و سوزان عرفات پا می نهیم و وقوف می کنیم در عرفات تا به یاد آوریم روزی به انتظار امری بوده ایم تا خداوند ما را به دنیای خاکی وارد سازد و روزی خواهد رسید که اینگونه به انتظار قیامت باشیم و از خدای خود عاجزانه بخواهیم ما را بیامرزد.
به سوی مشعر می رویم تا بیاد آوریم روزی به این دنیا آمده ایم و مدت زمان کوتاهی وقت به ما داده شده تا این زندگی ناچیز را بگذرانیم . مدتی که درآن تنها امید ما دیدن نور خورشید است که سپیده دم تابیدن خواهد گرفت. اما در این مدت کم حضور در مشعر باید توشه خود را جمع کنیم . ذره ذره و دانه دانه باید جمع کنیم. به سختی باید جمع کنیم. باید به قد کفایت و بلکه بیشتر جمع کنیم شاید در روز نیاز برخی از آنان که با خود آورده ایم به کارمان نیاید. باید خود توشه خویش را جمع کنیم و کسی نیست که یاریمان دهد. و چه زیباست این اندوخته کردن توشه که با اولین نور سپیده دم دیگر به پایان رسیده ، دیگر وقتی نیست و حال باید رفت...
وارد منا می شویم تا به یاد آوریم . روزی خواهد رسید که چندی بیش از حضورمان در این دنیای خاکی باید در برزخ به انتظار باشیم تا به روز محشردر بیابانی بی آب و علف از گور بر خواسته و در برابر عدالتخانه گسترده حضرت دوست بایستیم.
شیاطین را سنگ می زنیم. شیطان نفس را ، شیطان جن را و شیطان انس را. شیطان را سنگ می زنیم تا به یاد داشته باشیم که در هر حال و در همه حال از ما دور نیست و در راهی که به سوی کمال می پیمائیم او در مقابل ماست. اولی را که سنگ زدیم و نجات یافتیم فکر نکنیم که دیگر شیطانی نیست. بلکه بدانیم دیگری نیز در ادامه راه است و بعد آن هم هست روزهای بعد هم می آییم تا بدانیم تا انسان هست شیطان هم هست.
و اما زیباترین سنت حج ( به دید این بنده ناچیز) قربانی کردن است. همه کار انجام داده ایم. توشه داریم، شیطان را رانده ایم ، از خدا طلب بخشش کرده ایم و ... ولی یک چیز مانده تا بتوانیم عاشق واقعی شویم. آیا می توانیم همسر و فرزند و خانواده و دوست و آشنا و مال و ثروت و پست و مقام و زیبایی و هر آنچه داریم را برای رسیدن به او قربانی کنیم و به مسلخ ببریم؟ اگر می توانیم پس بسم الله و قربانی کنیم در راه او به نیابت همه اینها حلال گوشتی را. ولی وا مصیبتا اگر نتوانیم از یکی از دلبستگیهایمان بگذریم و حلال گوشتی را ذبح نمائیم. آیا کارهایمان صحیح انجام شده؟ و چه بسرمان خواهد آمد ؟
حال حلق ( برای خانمها تقصیر) می کنیم. تا برای خدا از آنچه آرایش ما است بگذریم و دیگر همه چیزمان را برای خدا بدهیم.
باز هم طواف می کنیم تا بیاد آوریم لطف و رحمت خدا را و بخشش گناهانمان را و آرامش یافتن در جوار بهشت وعده داده شده را و گشتن به گرد مقدس ترین مقدسات را و پرستش ذات یگانه اش را برای همیشه.
از طواف آغاز می کنیم و به طواف ختم می کنیم چرا که بدانیم زندگی ما تنها با پرستش او آغاز و پایان دارد ولاغیر.
دوستان گلم اگر صبر و شکیبایی به خرج دادید و این متن را خواندید سپاسگزارم. خیلی سعی کردم کوتاه و مختصر بشه اما نشد. شرمندم زیاد شد.
تا بعد...
یا حق!
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387
ماه رمضان!
بنام آنکه جانم در دست اوست
دوستان عزیز سلام!
ماه رمضان ، ماهی است که خداوند نعمات فراوان و بی پایان خود را چون همه ایام در اختیار انسان قرار داده و الطاف خویش را همچون گذشته شامل حال ما می کند. پس چه فرق است بین این ماه و سایر ایام سال؟ مگر نه اینکه خداوند همواره ما را در زیر چطر لطف و رحمت خود دارد !!!؟ مگر نه اینکه ما هیچگاه از رحمت خدا دور نیستیم و دائما آن حضرت به ما توجه دارند ؟!؟!؟! و...
ماه رمضان چون سایر ماههای سال و روزهای آن چون سایر روزهای سال است و خوشا به آن کس که تمام سال را رمضان بداند. این ماه با ماههای دیگر تفاوتش در آن است که خداوندگار می داند ما انسانها به درد بی درمان فراموشی دچاریم و وقتی در نعمات آن حضرت غرق می شویم یادمان می رود که چه کسی و چطور به ما این همه نعمت عطا فرموده،فلذا خداوند باریتعالی در این ماه مبارک به ما یادآوری می کند که ای انسانها بدانید و آگاه باشید در نعمت و رحمت خدا همیشه به روی شما باز است و این شما هستید که غافلید!
و به ما می گوید که در این ماه رحمت خدا چندین برابر است و ... چرا که ما بتوانیم و بلکه شاید بخواهیم حداقل برای یک ماه هم که شده در سال و به طمع نعمات و الطاف فراوانی که برای این ماه عزیز نام برده شده در برابر خدا بندگی کنیم و سر تعظیم فرود آوریم (که آن را هم به خوبی انجام نمی دهیم و جای تاسف دارد). شاید باریتعالی به گونه ای به ما می فرمایندکه بندگان من این ماه را برای شما ، عزیز کردم تا در آن به عبادت خالصانه بپردازید و خود را آماده کنید برای ۱۱ ماه گناه نکردن! برای ۱۱ ماه بندگی کردن! و ... که حتی اگر آنها را به جا نیاوردید لااقل این را بجا بیاورید که رحمت خدا بسیار است.
چرا روزه بگیریم؟! مگر نخوردن و نیاشامیدن ما به خداوند سودی می رساند ؟؟؟ و یا اینکه ذخایر انبارهای نعمات خداوند با روزه گرفتن ما پر می ماند و تمام شدن دیگر تحدیدش نمی کند؟؟؟ و یا اینکه خداوند از اذیت کردن بندگان خود لذت می برد ؟؟؟
آیا بغیر از این است که بیاموزیم در روزه داری سخن درشت بر زبان جاری نسازیم؟! چشمانمان را به شهوت آلوده نسازیم؟! دستمان را در گناه فرو نکنیم؟! قدم هایمان را به سوی گناه بر نداریم؟! لبهایمان را بر گناه ببندیم؟! فکرمان را از گناه دور کنیم؟! و هزار لغزش دیگر را انجام نداده و هزاران حسنه دیگر را بجا آوریم ؟! مگر نه اینکه یک انسان باید در تمام سال و تمام عمر اینگونه باشد که او را انسان بنامند ؟! پس چرا فقط ماه رمضان ؟! مگر دیگر ماه ها ما بنده خدا نیستیم؟!
خداوند والا مقام انسان را بشارت داد بر اینکه در ماه رمضان روزه بدارد و عبادت کند و فرمود در این ماه قرآن نازل شود و شبهای قدر برپا گردد نه از برای خود و نه از سر نیاز که آن یگانه خود می دانست ما انسانها چه موجوداتی هستیم و از سر ترحم برای ما ماهی را قرار داد که شاید به آن بهانه از سر تقصیراتمان بگذرد و ما را بیامرزد...
و افسوس بر آنان که این ماه را نیز درک نمی کنند و وای بر چون من بنی آدمی که حتی از بستن گلو بر آب و غذا در این ماه (به عمد) ناتوانم! چه رسد بر بستن چشم و زبان و ...
چه زیباست که در این ماه باید دهان و زبان و چشم و دست و پا و ... را بست و در عوض دلها را گشود و قلبها را وسعت بخشید که نور خداوندی در آنها بیش از پیش تابیده شده و زنگارهایمان را بزداید که شاید به حرمت و عزیزی این ماه هم که شده خدایمان بیامرزد همه ما را!
پروردگارا تو را به همین ماه قسم که برای ما تمام سال را چون ماه رمضان عزیز بدار و رحمت خویش را هرگز از ما دریغ نفرما! ما از تو دور می شویم ولی تو نگذار که فاصله ما زیاد شود چرا که تو ارحم الراحمین هستی و ما بنده ناسپاس تو! آفریدگارا ما را لحظه ای به خودمان وا مگذار که آن روز روز نابودی ماست و خوب می دانم که هرگز دوست نداری نابودی مخلوقی از مخلوقات خویش را ببینی! پروردگارا ما را انسان از این دنیا بمیران و همه ما را عاقبت به خیر فرما! آمین!
التماس دعا!
تا بعد...
یا حق!
یکشنبه ششم مرداد 1387
همه از خداییم و به خدا باز می گردیم!
بنام آنکه جانم در دست اوست
دوستان عزیز سلام!
اگر مدتی است حضور کمتری در جوار شما عزیزان دارم مرا ببخشید . بسیار گرفتار بوده و
هستم.

درست در روزی که مطلب قبلی را نوشتم و در شب تولد مولی امیر المومنین ، خواست و
اراده حضرت دوست در این بود که در آن شب عزیز من و خوانواده ام عزیزی را از دست دهیم
که دیگر به مانند او را نخواهیم داشت. در روزی که همه به ديدار پدران مي رفتند و روز ميلاد
مولاي درويشان حضرت علي (ع) را به پدر خويش تبريك مي گفتند ، من و خانواده ام با
چشماني خيس پدر خويش را به خاك سپرديم و با او براي هميشه وداع گفتيم. پدري را كه
عمري با ايمان ، تقوا و پاك دامني زيست و هيچگاه دامن خويش را به گناه و سفره خويش را
به حرام نيالود. آن كسي كه مرا نماز ياد داد و به من آموخت كه هيچگاه خدا را از ياد نبرم. آن
مردي كه دور از خانواده خود حتي براي يكبار به تفريح نرفت و اين امر را به فرزندان خويش نيز
ياد داد. پدري كه در شب شهادت مولي امير المومنين چشم به دنيا گشود ، عمري را علي وار
زيست و علي وار تلاش كرد و نهايتا در شب ميلاد حضرت علي (ع) به ديدار آن حضرت شتافت
تا ميلاد آن امام را در كنار ياران و اصحاب حضرتش جشن بگيرد.
پدر جان اگر امروز غمگينم و نالان ؛ اگر سياه پوشم و حيران ؛ نه از براي اين است كه ديگر در
اين دنيا نيستي كه نيك مي دانم تو در سراي باقي در كنار خوبان و ياران رسول (ص) و امير
(ع) قرار داري و به آرامش رسيده اي ؛ بلكه براي حال خود مي گريم كه بزرگ مردي چون تو
را از دست داده ام و ديگر نيستي كه در شاديها و غمهايم آرامش دهنده و راهنمايم باشي و
راه مرا از بيراه جدا سازي. از اين ملولم كه ديگر نمي توانم نوازشهاي پر مهر شما را
احساس كنم.
پدر جان تو آنقدر عزيز بودي كه حتي در بستر بيماري و در آخرين لحظات زندگي پر بارت نگران
حال خانواده ات بودي و حتي حاضر نبودي كوچكترين زحمتي براي آنها داشته باشي. و
اميدوارم كه آن دعاهاي آخرين لحظات زندگي علي وارت در حق همسر و فرزندانت تا روز
مرگم ادامه داشته باشد و آن روزي كه مرا نيز به خاك مي سپارند شما با لبخند هميشگي و
زيبايت به استقبالم بيايي و مرا چون گذشته در آغوش بفشاري.
پدر جان! بابای عزیزم! بگو مولا چه شکلیه؟!؟
ياد و خاطره پدر عزيزم كه تمام عمر خويش را در راه تعليم جوانان اين سرزمين و شغل مقدس
معلي كه ادامه راه انبيا و اوصيا مي باشد صرف نمود همواره گرامي باد و خدايش بيامرزد.
خداوندا راضيم به رضايت!
براي شادي روح تمامي گذشتگان و نيز پدر اينجانب الفاتحه!
تا بعد...
يا حق!
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
بمناسبت میلاد مردترین مرد گیتی , رهبر عشق و مولای متقیان حضرت علی (ع) و روز پدر!
بنام آنکه جانم در دست اوست
دوستان خوب و عزیزم سلام!
در آغاز از غیبت خود و عدم پاسخ به محبتهای شما عزیزان پوزش خواسته و امیدوارم که این برادر کوچکتان را به بزرگواری خود ببخشید. خصوصا آن دسته از دوستان که با پیامهای خصوصی و ایمیل بنده حقیر را دوچندان شرمسار خویش نمودند.![]()
سیزدهم رجب روزی که آقا و مولای جهانیان پا به عرصه گیتی نهاد و خانه کعبه به نام او
شکافت ، روز ولادت مردی که نامش بر پیکره ناجوانمردان لرزه می انداخت، روز ولادت آنکس
که خداوند در معراج رسول اکرم (ص) با ایشان به صدای او سخن گفت ، روز ولادت کسی که
در مهربانی به یاران و مستمندان از همه رئوف تر و از تمامی انسانها فروتن تر بود و در جدال با
دشمنان و برخورد با ستمگران کسی را یارای مقابله با او نبود ، روز
ولادت حضرت علی (ع) آغازگر سلسله امامت و ولایت و سردار عشق
به خدا و رسول (ص) بر همه شما شیعیان مبارک باد.
روز میلاد حضرت علی (ع) روز پدر نیز هست. فردا روز پدر و روز مرد می باشداین روز را نیز
بر تمام پدران گرامی تبریک عرض می نمایم .
امروز وقتی این مطلب را می نویسم اشک خود سرازیر می شود. هر سال این چنین روزی بر
گرد پدر جمع می شدیم و او را غرق در بوسه می کردیم. پدر ما را نوازش می کرد و ما به او
تبریک می گفتیم روزش را. اکنون او در بستر بیماری بسر می برد و سخت با بیماری درگیر
است. او دیگر نمی تواند بنشیند و ما را نوازش کند و ما را غرق در بوسه کند. این بار ما به گرد
او جمع می شویم و او را غر در بوسه می کنیم اما با چشمانی اشک بار و نگران که مبادا
سال دیگر این را هم نتوانیم داشته باشیم و دیگر پدر در میانمان نباشد.
پدرم! آرام جانم! ای آن که الگوی من بودی در استقامت و زندگی و محبت به خانواده و جامعه
ام! ای محبت الهی در حق من! ای آنکه مرا عشق آموختی و مرا صداقت یاد دادی! ای آنکس
که دستانت هر چند بیمار و رنجور شده اند و دیگر رمق و توانی ندارند هنوز پشتیبان و نگهبان
من می باشند! و ای آن که مرا تاب دوریت نیست! چرا اینگونه در بستر بیماری آرمیده ای؟ مگر
نمی دانی که فردا روز پدر است؟ مگر نمی دانی که ما فرزندانت فردا به دیدار تو خواهیم آمد تا
جشن بگیریم روز میلاد مولایمان را که هیچگاه بی ذکر نامش از جایت بلند نشدی و ما را نیز
آموختی که با ذکر یا علی برخیزیم !؟ بلند شو پدرم و آرام جانم. برخیز که نمی توانم تاب بیاورم
غم بیماریت را ویا زبانم لال نبودنت را!
برای سلامتی و شفای همه بیماران و پدر عزیز خویش از همه شما
عزیزان محتاجانه التماس دعا دارم.
تا بعد...
یا حق!
چهارشنبه یکم خرداد 1387
تسلیت به مناسبت ایام فاطمیه!
بنام آنكه جانم در دست اوست
دوستان عزيز سلام !

۱۳ جمادی الاول آغاز ايام فاطميه است . روايتي شهادت بانوي هر دو عالم
حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليه
را اين روز مي داند.
آن روز جهان كسي را از دست داد كه خداوند براي او سوره نازل فرمود و آياتي به رسول
خويش آموخت. و آن کس که رسول ، پاره تن خویش خواندش و در عظمت
و بزرگیش تمام مسلمین را خبر داد ، پس چه شد که همانان که خود از
پیام آور الهی شنیدند آن سخنان را ، اینگونه ناجوانمردانه
بین در و دیوارش قرار دادند و مظلومانه به
شهادت رساندندش

اين ايام و نهايتا شهادت بانوي بزرگ اسلام را
به همه شما تسليت عرض مي كنم.

تا بعد...
يا حق !
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
داستان ... ! ( قسمت پانزدهم )
بنام آنكه جانم در دست اوست
داستان ... ! ( قسمت پانزدهم )
... باورم نمي كردم! من !؟!؟ مادر؟!؟!؟ واژه اي كه خيلي براي من رويايي و سراسر معنا بود. مادر كه تا اون روز حتي در خواب هم نمي تونستم لمسش كنم ، حالا من رو در آغوش گرفته بود و من رو مي بوسيد. صورتم از اشكهاي سرازير شده كسي كه در آغوشش بودم خيس شده بود و من حيران و آشفته نمي دونستم بايد چكار كنم! اما من هم اون رو مي بوسيدم و در بين دستام كه دور اون به هم گره خورده بود فشارش مي دادم. آه مادر! مادر ، واژه ي بي انتها! مادر ، يگانه مهر خدا! مادر ، فرشته اي كه در اين دنيا نگهبان كودكاني! آه مادر، آه مادر ...
... مدت زيادي رو د ر اون حالت بوديم و بعد من مادرم رو روي صندلي نشوندم و جلوش زانو زدم. دستهاي خسته و زبرش رو تو دستم گرفتم و بوسيدم اون هم سرش رو روي سرم گذاشته بود و من رو مي بوسيد. سرم رو بلند كردم و توي چشمهاش نگاه كردم. براي من خيلي آشنا بود. بله اون چشمها با چشمهاي برادر پر پر شده من مو نمي زد و انگار كه علي داشت به من نگاه مي كرد. تو چشمهاش كه نگاه مي كردم انگار دنيا به روي من مي خنديد. گفتم : مادر! راستي اجازه دارم كه مادر صداتون كنم ؟ ؛ آره عزيزم. سالهاست كه انتظار اين كلمه رو دارم. بگو و زياد هم بگو. ؛ مادر جون اينجا زندگي مي كني ؟ ؛ نه گلم اينجا كار مي كنم. الان كارهامو زود تموم مي كنم و بعد با هم ميريم خونه. ؛ پس من هم به شما كمك مي كنم ؛ به مادرم كمك كردم تا كارهاش زودتر تموم بشه . با شوق و ذوقي كه هر دو براي تموم كردن زودتر كارها داشتيم ، كارها به سرعت تموم شد. راستش خودمون هم باورمون نمي شد كه اينقدر زود كارها تموم شد ولي خوب ديگه ، انرژي ما چند برابر شده بود ! مادرم رفت زنبيلش رو برداشت ، چادرش رو سرش كرد و از اونجا بيرون رفتيم. خانم خونه توي حياط كنار استخر با دوستاش نشسته بودند و گل مي گفتند و گل مي شنيدند. تا ما رو ديد گفت : چي شده نسرين ؟ كارت رو چرا ول كردي ؟ ؛ تموم شد خانم. اگه اجازه مرخصي بفرمائيد ما بريم. ؛ تموم شد ؟ من رو مسخره كردي ؟ تو حداقل 3 ساعت ديگه كار داري! ؛ خانم امروز كمكي داشتم. راستي خانم اين همون دخترمه كه گم شده بود. الان من رو پيدا كرده. ؛ به به ! چه دختري ! خوبه ! پس امروز اين عروسك كمكيت بوده ! ؛ سلام خانم ! من عاطفه هستم. ؛ خيلي خوب برو پول امروزت رو از ولي بگير و برو. فردا نمي خواد بياي با دخترت خوش باش. به ولي بگو پول فردا رو هم بهت بده. پس فردا سر وقت بياي ها! آخر هفته مهموني داريم. ؛ چشم خانم! خدا خيرتون بده! ؛ بعد از خداحافظي از خانم رفتيم پيش آقا ولي ( كه ظاهرا سر كارگر خونه بود و همون مردي بود كه به من تلفن زده بود) و همونطور كه اون خانم گفته بود مادرم پول دو روز رو ازش گرفت و بعد رفتيم. مادرم مي گفت كه اين خانم درسته كه گاهي بداخلاق ميشه ولي خانم خوبيه و از اين حرفها. سر خيابون سوار اتوبوس شديم و به سمت پايين شهر راه افتاديم. بعد از چند تا اتوبوس عوض كردن و سوار و پياده شدن به محله اي كه مادرم اونجا زندگي مي كرد رسيديم و بعد از كمي خريد به سمت خونه به راه افتاديم ...
... در رو باز كرديم . يه خونه خيلي كوچيك و ساده اما با صفا و زيبا. دوتا اتاق با يه حياط خيلي كوچيك كه سرشار از صفا و محبت بود. بر عكس اون خونه هاي بزرگ كه فقط ثروت و دارايي و ريا و فخر فروشي و ... اون رو پر كرده بود و خالي از هر گونه مهر و صفا بود، اين خونه پر از صفا بود. وارد اتاق شديم و مادر سريع براي من چاي و ميوه آورد و نشستيم و مشغول صحبت شديم : مادر جون خيلي دلم مي خواست اين لحظه رو ببينم و خدا رو شكر كه بالاخره ديدم. ؛ من هم همينطور دخترم. ازاون روزي كه شما رو گم كردم دنياي من تيره و تار بود تا امروز كه تو رو ديدم عزيز دلم! ؛ راستي مادر تعريف مي كني اصلا چي شد؟ چرا اينقدر شكسته شدي و پير شدي ؟ ؛ آره گلم . من و پدرت زندگي خيلي خوبي داشتيم و با هم در آرامش زندگي مي كرديم. پدرت تنها پسر خانواده علويان بود كه خيلي ثروتمند بودند و در شيراز زندگي مي كردند. پدرت هم توي تهران به تجارت فرش مشغول بود. من هم توي يه خانواده نسبتا مرفه زندگي مي كردم. پدرم يه حجره داشت و كارش بنك داري بود. وضعيت مالي ما مثل خانواده علويان نبود اما از خيلي ها بهتر بوديم. به صورت اتفاقي يه روز كه براي خريدن فرش براي جهيزيه من به يه مغازه فرش فروشي رفته بوديم ، پدرت هم اونجا بود و با ديدن همديگه يه دل نه صد دل عاشق شديم. چند روز بعدش پدرت اومد خونه ما و از من خواستگاري كرد. با اينكه من دختر سوم بودم و هنوز خواهر بزرگترم ازدواج نكرده بود پدرم مخالفتي نكرد اما موافقتش رو هم به اين شرط اعلام مي كرد كه پدرت با خانوادش و رسما بياد و از من خواستگاري كنه. پدرت خيلي تلاش كرد كه خانوادش به اين وصلت راضي بشند ولي اونها قبول نمي كردند. نهايتا پدرم به اصرار من و خواهشهاي پدرت با ازدواج ما موافقت كرد و مابا هم ازدواج كرديم. زندگي خوبي داشتيم. خونه اي كه ما توي اون زندگيمون رو شروع كرديم از اين خونه اي كه امروز توي اون بوديم چيزي كم نداشت و من هم خانم خونه بودم با كلفت و نوكر. زندگي خيلي خوبي داشتيم خدا هم يه پسر و بعدش هم يه دختر به ما داد. اسم پسر رو علي و دخترمون رو كه توباشي عاطفه گذاشتيم. سالهاي خيلي زيبايي بود و خانواده پدرت هم من رو قبول كرده بودند و به عنوان يه عضو فاميل پديرفته بودند. همه چيز به خوبي مي گذشت تا اينكه يه روز كه تو و برادرت داشتيد توي حياط بازي مي كرديد من رفتم توي اتاق و خوابم برد ، شما هم بدون اطلاع به كسي وارد كوچه شديد و بعدش هم به گفته كساني كه شاهد قضيه بودند دوتا زن كولي شما رو مي دزدند. با صداي داد و بيداد خدمه خونه از خواب بيدار شدم و به سمت كوچه اومدم اما شما نبوديد. حدود دو ماه منتظر بوديم كه يا خبري از طرف دزدها و يا پليس به دست ما برسه اما نه نشونه اي از زنده شما بود و نه از مرده شما. من هم نه خواب داشتم و نه خوراك و زندگيم فقط اشك بود و ناله. از طرفي هم خانواده پدرت به شدت با اون درگير بودند كه بايد من رو طلاق بده ، چون اونها من رو باعث گم شدن فرزندان خانواده علويان مي دونستند. ولي پدرت در مقابل اونها مي ايستاد. توي اين موقع بود كه پدرم از من خواست از شوهرم طلاق بگيرم اون مي گفت كه خانواده علويان نمي گذارند ما زندگي كنيم. اما من مخالفت كردم. بعد از مدتي من متوجه شدم كه حامله هستم و اين امر باعث شد اوضاع كمي خوب بشه ولي باز هم بخت با من يار نبود و پسري رو كه باردار بودم ناقص به دنيا اومد و بعد هم مرد. دكتر هم علت رو فشارهاي شديد عصبي و اختلالاتي دونست كه در موقع رشد جنين بر من وجود داشته. بالاخره پدرت در مقابل خانوادش تسليم شد و من رو طلاق داد و تنها لطفي كه كرد مهريه من رو داد و من رو از خونش بيرون كرد. من هم چون روي برگشتن به خونه پدرم رو نداشتم ديگه به اون سمت نرفتم و با پول مهريه و كمي پس انداز كه داشتم اين خونه رو خريدم و اومدم اينجا زندگي كردم. مدتي با مبلغ ناچيزي كه داشتم زندگي كردم اما بعدش پولهام تموم شد و ناچار رفتم و تو يه شركت به عنوان منشي مشغول به كار شدم. درآمدش بد نبود و من هم راضي بودم. اينطوري هم خرج زندگيم در مي اومد و هم اينكه كار باعث مي شد به بدبختي هايي كه داشتم فكر نكنم. اما خيلي زود متوجه شدم كه همه مردها به من به ديد يه زن فاحشه نگاه مي كنند. به همين خاطر از اونجا بيرون اومدم و به يه شركت ديگه رفتم . چند ماهي هم اونجا بودم اما باز هم چشمهاي شيطان در اطرافم ، من رو آزار مي داد. توي يك سال سه تا شركت عوض كردم اما فايده نداشت. براي من تحملش خيلي سخت بود. به همين خاطر به كلفتي رو آوردم . گرچه باز هم تا حدودي همون مشكل وجود داشت ولي كمتر اذيت مي شدم. البته اوائل خيلي سخت بود برام. من كه تا اون موقع كار نكرده بودم و خودم كلي خدمت كار داشتم حالا بايد كلفتي مي كردم ولي خوب ديگه جوون بودم و كله شق. شايد اگر مي رفتم پيش پدر و مادرم هم زندگي بهتري مي داشتم و هم اينكه ... ولش كن اصلاً ، تواز خودت بگو. راستي علي كجاست ؟ ؛ وقتي اسم علي اومد نتونستم خودم رو كنترل كنم . از طرفي با شنيدن ماجراي زندگي مادرم و از طرف ديگه با شنيدن نام علي مثل ابر بهاري اشكها همينطور سرازير مي شد و من هم تمام ماجراهاي زندگيم رو براي مادرم تعريف كردم . از ازدواجم و حسن براش گفتم. از شيرين و بچه علي براش گفتم و اينكه چطور و به چه شكلي علي كشته شد و حسن به زندان رفت. از اينكه چطور مادرم رو پيدا كردم و ... ( ادامه دارد )
تا بعد...
يا حق!
جمعه نهم فروردین 1387
پوزش نامه !!! (با کمی تاخیر عید شما مبارک!)
بنام آنکه جانم در دست اوست
سلام دوستان عزیزم!![]()
![]()
![]()
قبل از هر چیز بگم که دست گل شما درد نکنه، بابت پیامهای قشنگتون!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوم اینکه عرض کنم، سال نو با بهترین وزیباترین آرزوها بر شما و خانوادهاتون و تمام هموطنان گل و مهربانم مبارک!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سوم اینکه اگه دیر تبریک گفتم یا دیر آپ کردم و یا اینکه پاسخی به محبتهای شما دوستان خوبم ندادم به حساب بی ادبی من نگذارید، مسافرت بوده و کماکان هستم و دسترسی به اینترنت نداشتم. الان هم این آپ رو به صورت بسیار فشرده و با استفاده از کامپیوتر یه بنده خدا که اینجا گیرش آوردم دارم می نویسم!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چهارم اینکه انشاءالله همین که برسم خونه محبت همه شما عزیزان رو جبران می کنم!![]()
![]()
و پنجم اینکه امیدوارم در سال جدید بازدید کنندهای وب شما 999999999999999 برابر بشند.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تا بعد...
یا حق!
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
داستان ... ! ( قسمت چهاردهم )
بنام آنكه جانم در دست اوست
داستان ... ! ( قسمت چهاردهم )
... وارد خونه كه شدم. از يه حياط پر از درخت و گل كه به طرز ماهرانه اي حرص شده بودند رد شدم و به خانوم خونه رسيدم. يه زن جوان و خوش چهره با لباسهاي گرون قيمت ، خيلي متكبرانه گفت : زياد وقتش رو نگيري ها! خيلي كار داره. ؛ چشم خانوم فقط پنج دقيقه باهاش صحبت مي كنم و بعدش ميرم. ؛ با دستور خانوم من رو به محل كار نسرين راهنمايي كردند. وارد ساختمون كه شدم يك سالن بزرگ بود كه بيشتر به سالن مهموني شباهت داشت. چند پله به سمت پايين و يه راه پله خيلي مجلل هم به سمت طبقه بالا مي خورد. زني كه با من بود به من گفت از اين پله ها كه پايين بري اوني رو كه دنبالش هستي مي بيني. قلبم داشت از حركت واميساد. بدنم يخ كرده بود و عرق رو پيشونيم نشسته بود. پاهام حس نداشت و دهنم خشك خشك شده بود. با هر جون كندني بود از پله ها پايين رفتم . زير زمين خونه هم يك سالن بزرگ بود كه پر از اسباب و اساسيه اضافي و ... بود. يه زن داشت اونجا رو نظافت مي كرد. نفس عميقي كشيدم و گفتم سلام نسرين خانوم! برگشت و من رو نگاه كرد. چهره زيبايي داشت و جوان بود. آروم و با متانت خاصي جواب سلام من رو داد و گفت : عليك سلام عزيزم. شما كارگر جديدي؟ ؛ نه خانوم. من با شما كار دارم. ؛ با من ؟ من كه شما رو نمي شناسم! ؛ شما نسرين خانوم نيستي مگه؟ ؛ چرا خوب ، خودم هستم. ؛ مگه بچه هاتونو گم نكرديد ؟ ؛ بچه هام پيدا شدند ؟ ؛ اونها يه دختر و يه پسر بودند؟ ؛ آره بودند. جونم رو به لبم آوردي ، ميگي چيه ؟ ؛ مادر من دختر شما هستم. عاطفه! ؛ چي دختر من ؟ ؛ آره ديگه دختر گمشده شما ! ؛ و خودم رو تو بغلش پرت كردم. اما عكس العمل خاصي از اون نديدم . نگاهش كردم ديدم با تعجب خاصي به من نگاه مي كنه. از اون كمي فاصله گرفتم و گفتم : فكر مي كردم كه ديدار يه مادر و دختر بعد از اين همه سال كمي با شكوه تر باشه. ؛ ولي من فكر نمي كنم كه مادر شما باشم! ؛ نباشيد ؟ ؛ بله! چون شما الان بالاي 20 سال سن داريد ، در صورتي كه دختر من حداكثر بايد الان 16 يا 17 سالش باشه. به علاوه من فقط ۵ ساله که اونها رو گم کردم! ؛ مگه شما خانوم علويان نيستي ؟ ؛ نه من نيستم اون يه نفر ديگه است دختر جون. ؛ شما اون رو مي شناسيد ؟ من اون زن بيچاره رو از كجا بشناسم. خدا به تو و به من كمك كنه. الانم برو وگرنه خانوم من رو بيرون مي كنه ها! ؛ از اون زن خداحافظي كردم و از اون خونه بيرون اومدم. نا اميد از همه چي ، انگار كه باز هم بدبختي ها محكم توي سرم خورده بود و منگ شده بودم. نميدونم چقدر اما مدت زيادي رو راه رفتم. وقتي به خودم اومدم ديدم كه چند قدمي اداره پست هستم. خيلي وقت بود كه از حسن و شيرين خبري نداشتم. به همين خاطر كاغذ و پاكت و تمبر گرفتم و رفتم به طرف مسافرخانه. شب تا صبح رو اشك ميريختم و نامه مي نوشتم. ديگه اميدي نداشتم از خانوادم خبری پیدا کنم. صبح زود رفتم دوتا نامه رو به مقصد نيشابور و همدان تو صندوق پست نزدیک مسافرخانه انداختم و به مسافرخانه برگشتم. تمام اون روز رو توي اتاقم بودم و حتي براي يك لحظه بيرون نرفتم. به رنجهايي كه كشيدم ، به شاديهايي كه داشتم ولي طولي نكشيد ، به علي ، حسن ، شيرين ، اكبر ، حتي فاطي و فتنه و آذر و ... فكر مي كردم. تمام ماجراها يكي يكي از جلو چشمم مي گذشت. روز بعد با كابوسي متشكل از تمام خاطرات مرور شده شب قبل از خواب پريدم و متوجه شدم كه يك روز ديگه هم از عمر بي حاصل من گذشته. شروع كردم به جمع كردن وسيله هايي كه داشتم. ديگه مي خواستم برگردم. اما كجا؟ نه خونه اي ، نه جايي ! حسن هم كه تنها يار من بود فعلا شريك زندون بود. به شيرين فكر كردم و اينكه برم و با اون زندگي كنم. توي همين فكرها بودم كه در اتاق به صدا دراومد : كيه ؟ ؛ ببخشيد خانوم اين وقت صبح مزاحم شدم! ؛ خواهش مي كنم. شما ؟ ؛ من شاگرد مدير مسافرخونه هستم. اوستام گفت بگم تشريف بياريد پايين. تلفن با شما كار داره. ؛ با من ؟ كيه ؟ ؛ نمي دونم. من ديگه بايد برم. ؛ سريع خودم رو پايين رسوندم. ؛ سلام آقا! سلام خواهرم! تلفن با شما كار داره. ؛ ممنونم ! الو ! الو ! ؛ سلام ! ؛ سلام ! بفرمائيد. ؛ عاطفه خانوم ؟ ؛ خودم هستم! ؛ شما چند روز پيش اومديد در خونه اي كه من توش كار مي كنم و سراغ نسرين رو گرفتيد. الان نسرين اومده و چون به شما قول داده بودم زنگ زدم. اگه مي خواهي نسرين رو ببيني اون تا غروب اينجاست. آدرس رو كه داري ؟ ؛ نمي تونستم جواب بدم . دهنم باز نمي شد. ؛ الو ! الو! خانوم صداي منو ميشنوي ؟ ؛ بالاخره به خودم اومدم و گفتم : يله آقا. خيلي ممنونم. آدرستون رو دارم. همين حالا راه ميافتم. ؛ بعد از تلفن سريع به اتاقم برگشتم و بعد از اينكه حاضر شدم ، به سمت آدرسي كه چند روز پيش رفته بودم به راه افتادم. توي راه به اين فكر مي كرد كه خدا چقدر بزرگه و ما چقدر كوچيك! درست در لحظه اي كه من كاملا نااميد شده بودم اون اينجور به داد من رسيد...
... بعد از مدتي به در همون خونه كه يكبار ديگه رفته بودم رسيدم. در زدم. همون مردي كه اون روز شماره تلفن مسافرخانه رو بهش داده بودم در رو باز كرد. بعد از صحبت مختصري با اون اجازه وارد شدن رو پيدا كردم . عجب خونه اي بود. يه قصر به معناي واقعي بود. از يه حياط بزرگ رد شديم و وارد يه سالن شديم. يك راهرو از سمت چپ به اون سالن مي خورد و اون مرد من رو راهنمايي كرد كه مستقيم برم تا به حياط كوچكي كه انتهاي راهرو هست برسم و اونجا مي تونم نسرين رو پيدا كنم. به راه افتادم. باز هم يخ كرده بودم. اينبار بيشتر از سري قبل اضطراب داشتم، چون مي ترسيدم كه باز هم مثل اونبار اين نسرين مادر من نباشه و هزار جور فكر ديگه از سرم مي گذشت، تا اينكه به حياط رسيدم. يه حياط كوچيك و جمع و جور بود كه بيشتر به نوعي آشپزخونه تابستوني مي خورد. يه زن گوشه حياط داشت يه ديگ رو تميز مي كرد. به طرفش رفتم و سلام كردم. برگشت به سمت من و جواب سلام من رو با مهربوني خاصي داد. به چهرش نگاه كردم. معلوم بود زماني خيلي زيبا بوده و سرحال. اما حالا پژمرده و پير و رنجور. با بدني تكيده و نحيف ، اما چهره اي آروم و مهربان. نزديكتر رفتم و گفتم : نسرين خانوم شماييد ؟ ؛ بله دخترم. با من كاري داشتي ؟ ؛ نمي دونم شما هموني هستي كه من دنبالش هستم يا نه. ولي من دنبال مادرم مي گردم. من دختر آقاي علويان هستم و سالها پيش به همراه برادرم از خانواده اي كه داشتيم جدا شديم يعني دزديده شديم. به من گفتند كه شما مادرم هستيد. آيا همينطوره ؟ ؛ چهره زن مثل گچ سفيد شد و سكوت بدي حاكم شده بود ، ولي بعد از چند ثانيه سكوت رو شكست و گفت : دخترم چيزي داري كه حرفهات رو ثابت كنه ؟ ؛ بله دارم. اين گردنبند. ؛ با نشون دادن گردنبند خودم به اون چشماش برقي زد و اشك از گوشه چشمش پايين اومد. با دست لرزان و پينه بسته خودش از زير پيرهنش گردنبندي رو به من نشون داد كه با گردنبند من مو نمي زد. با صداي لرزان گفت : اومدي عزيزم! اومدي مهربونم! اومدي شيرين عسلم! اومدي با نمكم! اومدي نقل و نباتم! اومدي نفسم! اومدي دختر نازم! ؛ نفهميدم چطور ولي خودم رو تو بغلش پرت كردم. هر دو اشك مي ريختيم و همديگرو مي بوسيديم. واي چقدر زيباست لحظه اي كه مادري دخترش رو بغل مي كنه... ( ادامه دارد )
تا بعد...
يا حق!
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
داستان ... ! ( قسمت سيزدهم )
بنام آنكه جانم در دست اوست
داستان ... ! ( قسمت سيزدهم )
... صبح زود از اتاقم بيرون اومدم و خودم رو به بازار رسوندم. وقتي به بازار رسيدم ساعت 7 صبح بود و هنوز هيچكسي نيومده بود. حدود ساعت 8 بود كه كم كم رفت و آمد مردم شروع شد و بعضي از مغازه ها باز شدند. رفتم و از يكي از مغازه دارها آدرس طلافروشها رو پرسيدم و بعدش به سمت آدرسي كه اون مرد داده بود راه افتادم. هر چه بيشتر نزديك مي شدم قلبم بيشتر مي زد. به قسمت طلافروشها رسيدم. از كسي سراغ اقاي رستم زاده رو كه همون مرد طلافروش (آقاي اكبر زاده) گفته بود گرفتم و اون هم من رو راهنمايي كرد. بالاخره به در مغازه آقاي رستم زاده رسيدم. مغازه هنوز بسته بود و يه تابلو روي سردرش بود و توي اون نوشته بودند جواهري رستم زاده. حدود نيم ساعتی وايسادم بودم که یه پسر جوون اومد و در مغازه رو باز كرد. ازش سراغ آقاي رستم زاده رو گرفتم و اون هم گفت : آقاي رستم زاده امروز كار براش پيش اومده و تا ساعت 12 نمياد. خلاصه با اينكه خيلي از شنيدن اين خبر ناراحت و پكر شدم ولي چاره اي جز انتظار نبود. به همين خاطر براي تلف كردن وقت هم كه شده تو بازار شروع به چرخيدن كردم. رنگارنگ بودن اشيا تو بازار باعث شد گذر زمان رو نفهمم . خلاصه ساعت 12 در مغازه بودم . يه مرد با موهاي جوگندمي توي مغازه نشسته بود. رفتم جلو و گفتم: سلام آقا ؛ سلام دخترم . پسر بيا ببين اين خانم چه امري دارند! ؛ حاج آقا من با خودتون كار دارم. ؛ با من ؟ چه كاري ؟ ؛ شما آقاي رستم زاده هستيد ؟ ؛ بله خودم هستم. ؛ خدا رو شكر! امروز از 7 صبح تو بازار منتظر شما هستم تا حالا. ؛ (باخنده) آخه دخترم ساعت 7 صبح كسي مگه مياد بازار كه من بيام . حالا چيكار داري ؟ ؛ آقاي اكبر زاده گفتن من بيام اينجا. من يه مشكلي دارم كه ايشون گفت شما ميتونيد كمكم كنيد. ؛ اكبر رو مي گي ؟ حالش خوب بود ، انشاءاله ؟ خوب چيه مشكلت ؟ ؛ با اين حرفها كمي دلم آروم گرفت. گردنبند رو نشونش دادم و ماجرا رو از اول براش تعريف كردم. با حالت خاصي به گردنبند نگاه مي كرد. انگار كه اونو ميشناسه. به من گفت بايد مطمئن شم و بعدش همون پسر جوان رو فرستاد دنبال چند نفر از همكاراش. طولي نكشيد كه اون پسر با دو نفرديگه داخل شدند. آقاي رستم زاده رو به يكي از اونها كرد و گفت : حاجي اينو ببين! ؛ گردنبند قشنگيه. ؛ قشنگيش بماند. حاجي برات آشنا نيست؟ ؛ آره اين كه مهر حاج محمد علي خدا بيامرزه! خدا رحمتش كنه چه دستي داشت. ببين چي ساخته. ؛ پس درست فهميده بودم اين مال حاج اوساي خودمونه. ؛ آره خدا بيامرزدش . ؛ با شنيدن اين حرفها پريدم وسط و حرفشون رو قطع كردم و گفتم : يعني اون رو مي شناسيد ؟ ؛ بله دخترم . ولي ايشون الان 10 ساله كه از دنيا رفته! ؛ با شنيدن اين حرف تمام بدنم يخ زد و از حال رفتم ...
... وقتي به هوش اومدم همون مردها رو ديدم كه كنارم هستند. يكيشون گفت : خدا رو شكر بهوش اومد ؛ بلند شدم و گفتم آقايون من بايد چيكار كنم؟ ؛ آقاي رستم زاده به من نگاهي كرد و با لبخندي گفت : نگران نباش من كمكت مي كنم گم شده هات رو پیدا کنی ؛ بعد به همراه آقاي رستم زاده به سمت يك كارگاه طلاسازي رفتيم . وقتی وارد شدیم مرد ميانسالي كه آقاي رستم زاده اون رو پسر حاج محمد علي (استاد طلاساز) معرفي كرد رو دیدیم، به سمت اون رفتيم و در مورد گردنبند با اون صحبت كرديم . اون با ديدن گردنبند به آقاي اكبر زاده گفت : اين از بهترين كارهاي پدرمه . دقيقا يادمه وقتي كه اين رو ساخت . اين رو به سفارش آقاي علويان ساخت. ؛ كدوم علويان حسن آقا ؟ ؛ همون علويان كه تاجر فرش بود ديگه . يادت نمي ياد حاجي ؟ ؛ خوب! حالا يادم اومد. ؛ آره اين رو براي علويان ساخت . يادمه كه اومد اينجا و به پدرم گفت كه داره ازدواج مي كنه يه گردنبند خوب از ترکیب طلای سفید و زرد مي خواد كه توي اون اسامي پنج تن و سال ازدواجش نوشته بشه. و از اون هم چهارتا مي خواد ، براي خودش ، زنش و دوتا بچه اي كه دوست داره در آينده داشته باشه. پدرم هم چهارتا ساخت . ؛ با شنيدن اين حرفها انگار باز خودم رو پيدا كرده باشم و اينكه فهميده باشم كي هستم با غرور خاصي گفتم : آقا من دختر آقاي علويان هستم . اما سالهاست اونها رو گم كردم . الان اونها كجا هستن ؟ ؛ والا خانوم چند سال پيش كه بچه هاي آقاي علوبان گم شدند من شنيدم كه خانوادش زنش رو مقصر مي دونستند تو گم شدن بچه ها و آخرش هم اونو مجبور كردند زنش رو طلاق بده و اونهم که خیلی ناراحت بود ازتهران رفت ، حالا كجا من نمي دونم . اما بعضي از تجار بازار كه قبلا با اونا رفت و اومد داشتن مي گفتند كه زنش بنده خدا بعد از طلاق تنها زندگي مي كنه و چند باري هم تو خونه هايي كه مهمونی بوده اونو ديدن داشته كلفتي مي كرده. ؛ من مي تونم اسم و آدرسش رو داشته باشم ؟ ؛ اسم و آدرسي كه ندارم اما مي تونم آدرس اون بنده های خدا رو بدم شايد بتوني از طريق اونها پيداش كني . ؛ بعد از اين حرفها اون مرد آدرس چند نفر تاجر رو كه تو بازار بودند به من داد و من هم رفتم سراغ اونها . اولش نمي خواستند به من كمك كنند اما وقتي كه ماجرا رو براشون تعريف كردم از هر كدومشون آدرس دو سه تا خونه كه زن آقاي علويان رو اونجا ديده بودند ، گرفتم. همه آدرسها مربوط به مناطق بالاي شهر يود . به همين خاطر برگشتم مسافرخونه تا فردا برم دنبال كسي كه از شواهد مادرم بود بگردم. با اينكه خسته بودم اما فكر و خيال نمي گذاشت كه بخوابم. مادرم رو قرار بود پيدا كنم. كسي كه تمام عمرم رو در حسرت نوازشهاش سپري كردم. كسي كه شبها گرماي وجودش رو موقع خواب كم داشتم . تو اين فكرها بودم كه خوابم برد...
... از خواب كه بيدار شدم صبح شده بود. سريع پاشدم و به دنبال آدرسهايي كه گرفته بودم راه افتادم. اول جايي كه رفتم يه خونه بزرگ بود توي خيابون جردن. در زدم يه مرد بيرون اومد . ازش پرسيدم : اينجا دنبال زني مي گردم كه براي كلفتي به اين خونه مياد، راستي سلام آقا ؛ عليك سلام! اينجا خيلي زنها كار مي كنند كدومشون ؟ ؛ اسمش رو نمي دونم ولي اسم شوهرش احتمالا علويان باشه البته قبلا شوهرش بوده و بچه هاش رو هم قبلا گم كرده و از اين چيزها. ؛ آهان نسرين رو مي گي. اون هميشه نمياد . هر چند وقت يه بار خودش مياد و خانوم هم بهش كار ميده . اينكه اسم شوهرش چي بوده يا هست رو نمي دونم ولي بچه هاش رو بيست سي سال پيش دزديدند. اگه ميخواي شماره تلفن بده بياد ميگم بهت زنگ بزنه ؛ آدرس و تلفن مسافرخانه رو بهش دادم و به سمت آدرس بعدي راه افتادم. توي هر آدرس يه حرف يا يه مسئله بود ولي اثري از مادرم نبود. تنها روزنه اميد اين بود كه همه با هم يك نشوني رو در مورد مادر من مي دادند.تا اينكه در خونه چهارم يا پنجم كه رسيدم ، با دادن مشخصات به من گفتن كه نسرين تو خونه داره كار مي كنه. وقتی خواستم که اون رو ببینم اولش مخالفت کردند اما با اصرار زياد تونستم وارد خونه بشم و با اجازه خانوم خونه به سمت جايي كه نسرين كار مي كرد برم... (ادامه دارد)
تا بعد...
يا حق!

