پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
تقارن شب یلدا و عید قربان بر شما مبارک باد!
بنام آنکه جانم در دست اوست
دوستان عزیز سلام!
آنسان که ابراهیم خلیل الله نفس خویش در برابر فرمان حضرت حق به مسلخ برد و پیروز بازگشت ، آنسان که ابراهیم به عدد سه شیطان را سنگ زد ، آنسان که اسماعیل بر فرمان حق گردن نهاد تا جاودانه گردد ، امید است که ما نیز همواره با جهاد اکبر نفس خویش مهار سازیم و در برابر حق همچون اسماعیل و ابراهیم فرمانبرداری بدون چون و چرا باشیم!
عید قربان بر تمام عاشقان مبارک باد
و اما ...
امیدوارم در طولانی ترین شب سال سرمای آغازین شب زمستان را در گرمای پر مهر خانوادهتان و در زیر سایه بزرگترهایتان محو ساخته و شیرینی سخنان خواجه شیراز در طول سال همراهتان باشد.
شب یلدایتان اهورایی و مهتابی باد![]()
در ضمن قسمت های بعدی داستان را بزودی خواهم نوشت. کمی درگیرم . ![]()
تا بعد...
یا حق!
شنبه بیست و چهارم آذر 1386
داستان ... ! ( قسمت ششم )
بنام آنکه جانم در دست اوست
داستان ... ! ( قسمت ششم )
... صدایی نامفهوم می شنیدم که داشت اسم من رو صدا می کرد. چشمم رو کمی باز کردم و تصویر تاری از یه مرد که بالای سرم بود رو دیدم. سرم درد می کرد و خوب نمی فهمیدم اطرافم چه خبره. طولی نکشید که حالم بهتر شد , چشمام رو باز کردم , سرم روی پای ناجی قرار داشت و اونم از توی لیوان آب به صورتم می پاشید و منو صدا می کرد. وقتی که دید من چشمام رو باز کردم گفت : « خدا رو شکر دوباره حالت خوب شد. » بدون اینکه جواب اونو بدم بلند شدم و نشستم . کاملاً به ناجی خیره شده بودم و اصلاً نمی تونستم هیچ گونه حرکتی رو انجام بدم. در حالی که داشت پیرهنشو تن می کرد با خنده ای که حاکی از تمسخر بود گفت : شنیده بودم که دخترا خیلی ترسو هستند ولی فکر نمی کردم تا این حد باشه! ؛ من نمی ترسم! ؛ بیچاره شیرین , نامزدم رو می گم! وقتی می گه که شبها می ترسه برای مسترا تا ته حیاط بره من کلی مسخرش می کنم در حالی که تا حالا بیشتر از هزار بار این زخم رو دیده . تازشم اون موقع که زخمی شدم خود شیرین از من پرستاری می کرد! ؛ من نترسیدم! ؛ خوب احتمالاً من از اون زخم ترسیدم و از هوش رفتم! ؛ گفتم که من از زخم روی سینه شما نترسیدم! ؛ خوب احتمالاً از لولو ترسیدی , شنیده بودم خونه فاطی جن داره! ؛ اولاً بنده نه از شما نه از جن نه از لولو نترسیدم و علت اون مساله هم اینها که شما فکر می کنید نبود. ثانیا اینجا جن داره 2تا هم داره , فاطی و فتنه! ؛ خوب اگه نترسیدی پس علت چی بود که از هوش رفتی ؟ ؛ راستش , علتش اون بود. ؛ علتش چی بود ؟ کدوم ؟ ؛ همون ! همونی که گردنت انداختی! ؛ چی ؟!؟!؟! این گرنبند ؟!؟!؟! تو از این ترسیدی ؟!؟!؟! ؛ من که گفتم نترسیدم! این گردنبند مال خودته ؟ ؛ آره ! خوب یعنی نه , کسی بهم داده. ؛ کی ؟ دوست بوده ؟ ؛ تو چیکار داری اینقدر سئوال می پرسی ؟ مفتشی ؟ ؛ نه , گردنبندش قشنگه ! ؛ آهای ! خوب گوش کن, حتی فکرشم نکنی که چپ بخوای نگاهش کنی! این خیلی عزیزه برای من! ؛ من قبلاً یدونه لنگه این رو دیدم. گردن یه بنده خدایی. برای اونه که نظرم رو جلب کرد. ؛ با شنیدن این حرف تو چشمای ناجی برق خاصی دیده می شد . چشماش گرد شده بود , این حالت هم آدم رو امیدوار می کرد و هم اینکه آدم ازش می ترسید . نزدیکم اومد , کنارم نشست و با یه حالت خاص گفت سالها پیش , شاید حدود بیست سال پیش یه زن و شوهر که صاحب بچه نمی شدند منو به فرزندی گرفتن و من رو بزرگ کردند . البته من اینها رو تا چند سال پیش نمی دونستم , بزرگتر که شدم از اینور و اونور حرفهایی شنیدم و وقتی که از مادرم , یعنی نامادریم , پرسیدم , اول نمی خواست جوابم رو بده اما بعدش همه ماجرا رو بهم توضیح داد. ؛ جالبه! میشه بیشتر توضیح بدی ؟ ؛ سالها پیش وقتی که من پنج یا شش سال داشتم همین فاطی و فتنه من رو به کاظم که پدر خونده من بود و زنش در قبال مبلقی پول تحویل می دند و اونا هم با قبول اینکه من فرزند خوندشون هستم من رو بزرگ کردند . بعدها هم که بزرگتر شدم به این دلیل که کاظم دوست هوشنگ بود و در دوران جوانی با هم کار می کردند و من هم از بچگی هوشنگ رو میشناختم به جمع دار و دسته هوشنگ خان پیوستم و اونم که من رو خیلی دوست داشت زیر پر و بالم رو گرفت. به قول بچه ها هم بعد اینکه چند چشمه از کارهامو دید من رو جای اصغر گذاشت و شدم دست راست هوشنگ خان . ؛ یعنی تو پیش فاطی و فتنه بودی ؟ ؛ آره! همه می گفتن که فاطی و خواهرش ما رو از سر راه برداشتند. بعضی ها هم می گفتند که ما رو دزدیدند. ؛ شما رو ؟!؟!؟! ؛ یادم رفت بگم . همه می گفتند که وقتی فاطی و فتنه من رو پیدا کردن تنها نبودم بلکه خواهر کوچیکترم هم همراه من بوده . البته من چند سال پیش که این ماجراها رو کاملاً فهمیدم سراغ فاطی اومدم . و ازش خواستم که ماجرا رو توضیح بده . اولش نمی خواست بگه و چموش بازی در می آورد , اما چون از هوشنگ خیلی می ترسه وقتی فهمید من از افراد هوشنگ هستم و عصبانیت من رو هم دید دیگه مقاومت نکرد و همه چی رو برام توضیح داد و گفت که یه روز تو تابستون سال 32 که برای کاری با خواهرش به تهران رفته بودند به دلایلی که توضیح نداد راهشون طرف شمال شهر می افته . در حال گذر از یه کوچه بودند که متوجه دوتا بچه کوچیک می شند که تنهای تنها جلوی در خونشون مشغول بازی بودند. اون دوتا بچه رو به قصد اینکه بعداً از پدر و مادرشون در ازای پس دادن بچه ها پول خوبی بگیرند می دزدند . ولی متاسفانه بر اثر ترس از اینکه پلیس یا کسی سر نرسه کوچه ها رو به صورت نا مرتب طی می کنند به طوری که بر اثر این فرار بی فکر و بلد نبودن منطقه دیگه نمی دونند از کجا بچه ها رو ورداشتند و وقتی که از معامله بچه ها با خونوادشون نا امید می شند اونها رو با خودشون به مشهد می آرند که اینجا به کسی بفروشند . که اون دوتا بچه من و خواهرم بودیم و وقتی بهش یدستی زدم که اونچیزایی که وقتی ما رو دزدی باهامون بوده کوشن په !؟!؟ گفت که هیچی نمونده فقط یه گردنبنده که گردنم بوده و این رو بهم داد . منم بعد اینکه دیدمش احساس کردم که می تونه نشونه ای برای پیدا کردم خانوادم باشه و اونو نگه داشتم . بگذریم که از اون چیزایی هم فهمیدم . بعدش هم با چرت و پرتایی که فاطی گفته بود چند بار رفتم تهران دنبال خانوادم ولی هیچی دستگیرم نشد که نشد. ؛ ازش در مورد خواهرت نپرسیدی ؟ ؛ چرا پرسیدم . ولی اون جواب داد که همون موقع مریض شده و مرده و علت اینکه فاطی و فتنه من رو به کاظم و زنش دادند این بوده که دیگه پول برا بزرگ کردن من نداشتند . می خواستم به خاطر این همه مصیبت و از اون هم مهمتر مرگ خواهرم , فاطی رو همونجا دار بزنم اما دوستم حسن دستم رو گرفت ؛ دیگه نمی تونستم به حرفای ناجی گوش بدم . دلم طاقت نداشت . داشت توی سینم می ترکید . بغض گلوم رو می فشرد و اشک تو چشمام سرازیر شده بود و های های گریه می کردم. ناجی وقتی دید اونطور گریه می کنم گفت : چیه ؟ علاوه بر ترسو بودن دل نازکم هستی که !!! ؛ من با شنیدن ماجرای زندگیت یاد بدبختیای خودم افتادم. در حقیقت تو مثل من نبودی. اما تو هم سختی کشیدی. و باز هم اشک سرازیر شد . باورم نمی شد . به این نزدیکی! به این آرامش وصف نشدنی! بعد این همه مدت و بدون هیچ انتظاری, بعد از این همه جستجو که ناامید کننده ترین نتیجه رو برای من داشت . ؛ دیگه چرا داری گریه می کنی ؟ ؛ گریه می کنم به خاطر اینکه هنوز هم خدا من رو با این همه کثافتی که درش غرق هستم فراموش نکرده , به خاطر اینکه آقا امام هشتم دعاهای من رو مستجاب کرد ؛ برای اینکه دیگه فکر نمی کنم تو این دنیا تنها هستم و یار و یاوری ندارم ؛ برای اینکه خدا گمشده من رو بهم داد ؛ خیلی خوب! انشاءاله خدا کمکت کنه ولی من دیگه باید برم. فقط نمی خوای آدرس اون دوستت که از این گردنبند داشت رو به من بدی ؟ شاید اون از خانواده من خبر داشته باشه. ؛ کجا می خوای بری علی ؟ ؛ علی !؟!؟ تو اسم من رو از کجا می دونی ؟ ؛ برای اینکه تو داداشمی , تو گلمی , عشقمی , وجودمی , تاج سرمی , گمشده نازمی , تو امشب مزد نجابتت رو گرفتی , امشب خدا به دل پاک تو توجه کرد که به من تو رو داد . می خوام تو رو به اندازه سالهایی که نمی دونستم هستی و بودی در آغوش بگیرم , به اندازه تمام مدتی که با هوشنگ اینجا می اومدی و من از دور می دیدمت ببوسمت و به اندازه تمام این سالها خودم رو برای تو لوس کنم و تو هم نازم رو بکشی . دیگه از هیچی و هیچ چیزی نمی ترسم و ... ؛ با تعجب زیادی من رو نگاه می کرد و حرفهای من رو گوش می داد . بعد من گردنبند خودم رو بهش نشون دادم و تمام ماجرا رو براش شرح دادم . اونوقت بود که علی دستهاشو باز کرد و من خودم رو تو بغل علی پرت کردم و هر دوتامون اشک می ریختیم و همدیگرو می بوسیدیم . نمی دونم چه مدتی تو این حالت بودیم . حس یافتن یکی از عزیزترین افراد زندگی اونم تو اون عالم بی کسی و تنهایی یه جور خاصی هردومون رو در خودش فرو برده بود . که یکدفعه علی انگار چیزی به یادش اومده باشه با حالتی خشمگین و عصبانی از جاش بلند شد و گفت به خدا می کشمش ! ... ( ادامه دارد )
تا بعد ...
یا حق!
سه شنبه بیستم آذر 1386
داستان ... ! ( قسمت پنجم )
بنام آنکه جانم در دست اوست
داستان ... ! ( قسمت پنجم )
... حدود يك ماه از ماجراي حرف زدن من با فاطي گذشته بود و تو اين مدت نه اون با من كار داشت، نه من با اون كاري داشتم. در طول اون يك ماه ، تمام تلاشم رو براي اينكه بفهمم علي كجاست و چي به سرش اومده انجام دادم ولي اصلاً به هيچ چيزي نرسيدم. همه كسايي كه من سراغشون مي رفتم اونقدر جسته گريخته مي گفتن كه من هر روز بيشتر از قبل سر در گم مي شدم و علاوه بر اون بيشتر افرادي كه من ازشون مي پرسيدم ، يا نمي دونستن اصلاً علي وجود داشته و اگرم مي دونستن اينقدر زود از اونجا رفته بود كه كسي يادش نبود اون چه ريختي بوده يا اسمش چي بوده و ...
يك شب هوشنگ خان و دارو دستش خونه فاطي بزم گرفته بودند . قبلش بگم كه هوشنگ خان بزرگترين و بي رحم ترين خلاف كار اون منطقه بود كه از قاچاق مواد مخدر ، آدم و آثار باستاني كشور تا زورگيري و جعل وكلاهبرداري و ... خودش و افرادش انجام مي دادند . هوشنگ خان هر چند وقت يه بار و معمولاً وقتي از اون ور مرز برمي گشت و سرحال بود با افرادش مي اومد خونه فاطي و ساز و تنبكي مي آورد و فاطي هم چند تا از دختراي بيچاره رو مي انداخت وسط كه برقصند و خلاصه بزمي راه مي انداخت و بعدشم كه آقايون هوس نازو نوازش مي كردند و الي آخر. اون شب هم هوشنگ خان از در اومد تو ، اون قيافه خشن و سيبيلاي تا بناگوش دررفته با قد بلند و شكم قلمبه و جاهاي چاقوي رو صورتش تن هر بدبختي رو به لرزه در مي آورد. پشت سر اون سه نفر از نزديكترين افرادش بودند. سمت چپ اون حسن بود ، يه پسر جوون خوش تيپ و چهار شونه با موهاي تقريباً بلند و صورت خوش تراش كه معمولا سرش پايين بود. پشت سر هوشنگ اصغر نوچه هوشنگ واستاده بود ، اونم جوون بود اما از حسن و بقيه مسن تر بود ، قد بلند و هيكل بسيار ورزيده و قوي با چهره خشن كه جاي چاقو رو صورتش در دو سه قسمت كاملاً مشهود بود و حتي ديدنشم كفاره داشت . خيليم هيز و بد دهن بود و منو آذر دوستم خيلي ازش مي ترسيديم ولي خوب خوشبختانه تا اون روز رو هر حسابي بود هيچوقت فاطي من و آذر رو جزو بزم اونها قرار نمي داد. سمت راست هوشنگ هم يه جوون خوش تيپ ، چهار شونه و قد بلند با صورت خيلي زيبا با هيكلي قوي كه كمي ورزيده تر از اصغر و حسن به نظر مي اومد بود كه همه ناجي صداش مي كردند. البته مي گفتن اسم واقعي اون اين نيست اما چون يك بار جون هوشنگ خان رو از مرگ حتمي نجات داده و خودش هم به خاطر اينكار تا پاي مرگ رفته ، هوشنگ اونو ناجي صدا ميكنه و بقيه هم اونو به اين اسم صدا مي كنند ، در ضمن هوشنگ خيلي بهش علاقه داشت و هميشه اونو كنار خودش مي شوند ، ما هم كه كلاً برامون فرقي نمي كرد اسمش چيه فقط اين مهم بود كه با بقيه افراد هوشنگ خيلي فرق مي كرد . خيلي نجيب و سر به زير بود و تا اون روز بجز يكي دوبار كه هوشنگ خيلي اسرار كرده بود نديده بودم ناجي و حسن تو بزمها و عياشيهاي اونا شركت كنند ، و هميشه يه جوري و به يه بهونه اي از مجلس بيرون مي رفتند. از خدا پنهون نيست از تو چه پنهون كه همه دخترا از جمله خودم بدشون نمي اومد يه بار هم كه شده كمي با اون دوتا خلوت كنند، ولي بر عكس بقيه كه با چشم آدم رو مي خوردن اون دوتا اصلا انگار كه زني دور و برشون نبود . خلاصه بقيه آدماي هوشنگم كه كلاً سر جمع يه دوازده سيزده نفري مي شدند اومدن داخل. هوشنگ با اون صداي دلخراشش و قهقه مسخره هميشگيش گفت : فاطي كجايي ؟ امشب ما جشن داريم ها ! اين ورپريده ها كجان ؟ لوتيا اومدن ؟ كجايي زنيكه ... !! فاطي هم از ترس جونش جلو هوشنگ مثل موش شده بود و همش چشم هوشنگ خان ، همين الآن هوشنگ خان مي گفت. خلاصه به قول هوشنگ لوتيا دستك تنبكشون رو علم كردند و يه چهار پنج تا از دخترا هم رفتن شروع به خوندن و رقصيدن كردن و صداي قهقهه همه جا رو پر كرده بود . و استكان بود كه به سلامتي هوشنگ خان پيروز ميدان بالا مي رفت و زهر ماري تو حلقشون مي ريختن و دخترا هم كه از ترس اينكه قرعه به نام كودوم بدبخت برا امشب خواهد افتاد كه زير دست اين از خدا بي خبرا له بشه مي لرزيدن. ماجرا ادامه داشت تا اينكه هوشنگ برگشت گفت : فاطي ! ؛ بله هوشنگ خان ؟ ؛ امشب من خيلي خوشحالم . آخه اونور مرز يه معامله شيرين كردم و در ضمن پدر يكي از دشمناي قسم خورده خودم رو هم درآوردم. همه اينا رو كه گفتم مديون اين دوتا جوونم ؛ و با دست ناجي و حسن رو نشون داد و بعد ادامه داد : مي خوام دوتا از برگاي عاصت رو برا اين دوتا امشب رو كني ؛ چهره اصغر وقتي اينارو شنيد تو هم رفت و معلوم بود كه از اين توجه خاص هوشنگ ناراحته . فاطي جواب داد : حتماً هوشنگ خان ! دوتا دارم كه انگ اين دوتا جوون هستن . عاطفه ، آذر ! ؛ ما رو مي گي لرز بدنمون رو گرفت . اول اينكه قرعه به نام ما خورده بود و بعد اينكه قرار بود ما مال اون دوتا باشيم . نفسم در نمي اومد. ؛ مگه كريد دخترا بيايد اينجا ! ؛ بله خاله ! اومديم ! ؛ خوب عاطفه تو برو پيش ناجي خان و آذر تو هم برو پيش حسن خان! ؛ ما هم آروم رفتيم و كنار اونا نشستيم. هوشنگ كه ديگه صداي خندش نمي اومد با چشاي هيزش ما دوتا رو نگاه مي كرد و با سيبيلش بازي مي كرد و برگشت به فاطي گفت : زنيكه ... اين دوتا تا حالا كجا بودن به من نشون نداده بودي ؟ ؛ فاطي كه جا خورده بود به تته پته افتاد كه يكدفعه هوشنگ شروع به خنديدن كرد و گفت عيب نداره كار اين دوتا ارزشش خيلي بيشتر از ايناست . پاشيد ، پاشيد بريد يه گوشه اي خوش باشيد . ميدونم روتون نمي شه پيش ما كاري بكنيد و همه زدن زير خنده . فاطي هم نفس راحتي كشيد و ما رو بيرون برد. منو ناجي تو اتاق من رفتيم و حسن و آذر هم به اتاق آذر.
به مدت يك ساعت سكوت حاكم بر اتاق بود . ناجي در گوشه اي نشسته بود و سيگار مي كشيد. اصلاً احساس نمي كردم كه اون رو نمي شناسم . خلاصه ناجي به سمت من اومد و گفت : ببين من اگه الآن اينجا هستم به خاطر اينه كه هوشنگ خواسته وگرنه من نامزد دارم و اون الآن منتظر منه! ؛ خوب راستش آقا من هم اگه اينجام به خواسته خودم نيست . ؛ مي دونم! و چون مي دونم بيا وانمود كنيم كه شب خوبي داشتيم بدون اينكه با هم كاري داشته باشيم كه هم هوشنگ فكر كنه خواسته اون انجام شده هم فاطي. ؛ وقتي اين حرفها رو ميزد بيشتر دلم مي خواست خودم رو تو بغلش پرت كنم ولي نمي دونم چرا احساسم به اون فرق مي كرد شايد چون از حسن بيشتر خوشم مي اومد و اگر به جاي آذر بودم بهتر بود. ولي فاطي خواسته بود. اين عجيب بود. معمولاً مردها خودشون انتخاب مي كردند . اولين باري بود كه ديده بودم فاطي انتخاب كنه. بعدها آذر به من گفت كه حسن هم با اون كاري نداشته. به ناجي گفتم : اصلاً شما نسبت به من هيچ حسي نداريد ؟ ؛ نميشه گفت ندارم . چون دروغه . ولي ببين من به يك سري چيزها معتقدم . درسته الآن با هوشنگ كار مي كنم ولي اين تا زماني هست كه بتونم نامزدم رو كه الآن چند ساله تو خونه هوشنگ زندونيه نجات بدم و بعدش با نامزدم و حسن بريم از اين شهر به جاي ديگه و با اعتقاداتمون زندگي كنيم. مثل آدم! خدا ميدونه هر وقت مي رم به پابوس آقا از خجالت آب مي شم . ؛ منم اينجوريم و تا ميتونم از زير كارايي كه فاطي ميگه در ميرم . به خاطر همينم هميشه كاراي سخت مثل توالت شستن و تميزي و كلفتي خونه مردم و ... با منه . فاطي به من ميگه تو بهترين دختر اين خونه هستي فقط زيادي لگد مي زني . بايد به جاي اين كارا تو بهترين خونه ها و با بهترين مشتريها باشي . ولي من هم مثل شما منتظر يه فرصت هستم كه فرار كنم ؛ چرا اينكار رو نمي كني ؟ نكنه تو هم مثل من گير كسي هستي ؟ ؛ اي آقا دلت خوشه ها! دلم كجا گيره ؟ از چاله در بيام برم تو چاه ؟ كجا برم آخه ؟ پيش كي برم ؟ ؛ يعني هيچكيو نداري ؟ ؛ نه ! فقط خدا رو دارم . ؛ باز خوبه كه اونو داري . من اون رو هم از خودم رنجوندم ؛ با گفتن اين حرف اشك تو چشماش حلقه زد و برا اينكه من نبينم اشكشو سرش رو بالا گرفت . خواستم ازش راجع به نامزدش بپرسم اما حرفم رو خوردم و ازش پرسيدم ماجراي اين نجات هوشنگ چيه ؟ ؛ هيچي بابا! يه بار تو يه درگيري برا اينكه تير نخوره پريدم و روي زمين انداختمش كه در اين زمان تير به زير قلب خودم خورد و چيزي نمونده بود بميرم. خدا خواست كه نمردم . جاي تيرش هنوز هست. ؛ ميشه ببينم ؟ آخه ميگن چاي گلوله هميشه ميمونه. ؛ نه اونجور كه فكر مي كني . آره چرا نمي شه ! ؛ اينو گفت و پيرهنشو درآورد . واي خدايا چي مي ديدم ؟ خداي من باور كردني نبود ؟ مگه مي شد ؟ آخه اينقدر نزديك ؟ اينقدر ؟ اصلاً برام باور كردني نبود. چيزي كه مي ديدم به قدري سرم رو سنگين كرده بود كه انگار تمام شيپوراي دنيا تو گوشم شيپور مي زدند و تمام چكشاي عالم تو سرم مي كوبيدند . سرم شده بود بازار مسگرا. ديگه چيزي نفهميدم و از هوش رفتم... (ادامه دارد)
تا بعد...
یا حق!
یکشنبه هجدهم آذر 1386
داستان ... ! ( قسمت چهارم )
بنام آنکه جانم در دست اوست
داستان ... ! ( قسمت چهارم )
... يه روز وقتي كسي توي خونه نبود جز منو اون دوتا پيرمرد مفنگي كه طبق معمول تو زير زمين داشتن كوفت و زهر ماهري مصرف مي كردند ، يواشكي از تو پنجره اتاق فاطي رفتم تو ولي هرچي كه گشتم چيزي پيدا نكردم و تصميم گرفتم فاطي كه اومد باهاش صحبت كنم. خيلي منتظر شدم كه بياد و بالاخره بعد چند ساعت گردن خوردش تشريف آورد و منم طبق اونچه كه از عادتاش خبر داشتم با سيني چايي و خسته نباشيد رفتم پيشش و تا تونستم زبون ريختم و چاپلوسيشو كردم ، اونم كه كلي ذوق كرده بود به من گفت : چيه؟! از من چي مي خواي ور پريده ؟ ؛ هيچي جون خاله! مگه آدم هواي خاله نازشو داشته باشه حتما بايد چيزي بخواد؟ ؛ بگو ببينم عروسك من ، نكنه ما نبوديم تنها بودي خونه ، مشتري درست و حسابي داشتي اينجوري شنگولي؟ ؛ فاطي جون!!! اين حرف چيه؟! ميدوني كه من اصلا خوشم نمي آد، اگر هم چيزي باشه خوب تو مي خواي از من. ؛ دِ از همين چموش بازياته كه همه مردا دنبالتن خره! خودت نمي خواي وگرنه تو تك خال مني! الكي نيست اسمتو گذاشتن آهوي فاطي قاطي؛ خاله ول كن اين حرفا رو. مي دوني خوشم نمياد. اين آهو يه چيزي ازت بخواد نه نمي گي؟ ؛ بگو بعد ميگم كه آره يا نه! ؛ نه! الآن بگو! ؛ خوب بنال حالا! ؛ خاله من الان تقريباً بيست و چهار پنج سالمه نمي خواي بگي من كيم ؟ خواهري برادري كسي كاري دارم يا نه ؟ ؛ ديدي داري كفرمو در مياري؟ به دهنت خنديدم دم درآوردي؟ پاشو برو گم شو دختره عوضي! ؛ ببين فاطي يا به من مي گي يا من ميدونم و تو! ؛ مثلاً چه غلطي مي كني ؟ ؛ خوب ديگه هر چي باشه هوچي بازيو استادمون خوب يادمون داده! ؛ منو مسخره مي كني و متلك مي ندازي ؟ ؛ ببين من همه چيو مي دونم ! اينكه من سه چهار سالم بوده اومدم اينجا! اينكه با برادرم اومدم اينجا! اينكه موقع اومدن كلي طلا جواهر داشتم بعلاوه يه گردنبند كه گردن جفتمون بوده! اينكه احتمالاً ما با پاي خودمون نيومديم بلكه دزديده شديم! و ... ميدوني كه اين اطلاعات برا پليس و مخصوصاً خونواده اي كه بيست ساله بچه هاشونو گم كردن خيلي جالبه! ؛ منو تهديد مي كني پدر سگ ! ؛ خود داني! مي گي بمونم نمي گي برم. ؛ بشين حالا! اول بگو اين مزخرفات رو كدوم الدنگي به تو گفته ؟ كار كيه كه خواسته ما رو به جون هم بندازه ؟ ؛ هر كي گفته دمش گرم. تو بگو اونچه كه گفتم. وگرنه ...! ؛ خيلي خوب حالا! خودم مي دونم كار كدوم آشغاليه. بعداً به حساب اون دهن لقِ ... مي رسم. و اما راستش، اِ ، طلا جواهر كه خوب ، گلم شما كه تو اين مدت خرج داشتي خوب، عزيزم خوب ، اِ خوب، خ خوب ، يعني خوب ميدوني باد هوا نخوردي كه بزرگ شي . اما اون گردنبندت رو نگه داشته بودم كه اِ اَ اَ عروسيت بهت بدم ! در مورد اينكه از كجا اومديد خوب ما شما رو پيدا كرديم دلمون سوخت گفتيم اينجوري خطر ناكه. باور كن! اين فتنه ميدونه ازش بپرس! ؛ خوب همه اينا رو اروا شيكمت راست مي گي. داداشم اون چي شد ؟ ؛ خوب اون حقيقتش راستش خوب نمي تونستيم دوتاتون رو با هم بزرگ كنيم. بعدشم اون پسر بود اينجا همه دختر بودن! منم دادم به يه آدم خير بزرگش كنه. ؛ اسمش چي بود ؟ ؛ فكر كنم علي. آره علي بود. ؛ الآن كجاست ؟ اون آدم كي بود؟ ؛ ببين دختر جان من چه ميدونم! هر كي بود! من كه يادم نيست. به قول خودت بيست سال گذشته! ؛ اينو گفتو رفت از تو صندوقش يه گردنبند سنگين طلا درآورد و به من دادو گفت ديگه هيچي نميدونم . حالا پاشو گورتو از اتاق من گم كن . گردنبندو نگاه كردم خيلي قشنگ بود. زنجيرش تركيبي از طلاي سفيد و زرد و تقريباً كلفت بود كه به هم بافته شده بود و يه پلاك طلا كه دورش طلاي زرد بود و وسطش طلاي سفيد يه اون آويزوون بود. روي پلاك هم يه طور خاصي اسم پنج تن نوشته شده بود و زير اونا هم حك شده بود ‹‹ محمدي ›› و زيراونم تاريخ ‹‹ 1325 ›› بود. خيلي برام عجيب و بي معني بود اما بالاخره با خودم گفتم حتماً محمدي فاميليمه ديگه و تازشم همين كه ديده بودم كلي ارزش داشت لا اقل حالا مي دونستم كه هم يه داداش دارم و هم اينكه احتمالا فاميليم محمديه. بهش گفتم كه اونيكي كجاست و گفت كه همون موقع گردن پسره بود و با خودش برده. خلاصه بعد اونچه كه گفتم از اتاق فاطي بيرون اومدم و اونم از من خواست كه فكر عوضي به سرم نزنه وگرنه پدرم رو در مي آره . راستش منم جربزه رفتن پيش پليس و اينكارا رو نداشتم چون نه مدركي داشتم و نه اينكه سابقه درست و درموني كه بتونم حرفمو ثابت كنم . فقط يه توپ در كردم كه اونم گرفت. بعد اون ماجرا خيلي دنبال علي و اينكه كجاست رو گرفتم اما به نتيجه خاصي نرسيدم . تا اينكه ... ( ادامه دارد )
تا بعد...
یا حق!
شنبه هفدهم آذر 1386
داستان ... ! ( قسمت سوم )
بنام آنکه جانم در دست اوست
داستان ... ! ( قسمت سوم )
... بعدش شروع كردم براش از اونجا كه يادم مي اومد تعريف كردم : از وقتي خودم رو شناختم و دست چپ و راستمو از هم تشخيص مي دادم تو يه خونه قديمي و بزرگ تو حومه مشهد كه دور تا دورش اتاق داشت زندگي مي كرديم. حدوداً هفده هجده نفري مي شديم. صاحب خونه يه زن ميانسال خسيس و بد دهن و ... به اسم فاطمه بود كه همه فاطي قاطي صداش مي كردند آخه كمي قاطي داشت ، خواهرش فتانه كه اونم فتنه خوله صداش مي كردند با اون زندگي مي كرد. در حقيقت بزرگتر ما اونا بودن. فرمان و فرهاد هم دوتا پير مرد مفنگي از صبح تا شب خمار داداشاي فاطي بودند. بقيه افراد خونه هم مثل من دختراي جوون بودن در سنين مختلف. من ، سكينه ، عصمت ، آذر ، مهتاب و بقيه. آخه زياد بوديم! همه اونجا بوديم بدون اينكه بدونيم كي هستيم و خانواده واقعي ما كجا هستن. شايعات زيادي بود از قبيل اينكه فاطي و فتنه كارشون اينه كه ميرن اين شهر و اون شهر بچه ها رو مي دزدند و استفاده مي كنند و ... البته ما مطمئن بوديم كه اومدن ما به اون خونه زير سر اون دوتا عجوزه هستش ولي چطور و از كجا رو نمي دونستيم چون همه ما از سني اونجا بوديم كه قبلش رو به ياد نمي آورديم. من خودم شاهد بودم بارها كه دوتايشون بچه هاي چهار پنج ساله رو مي آوردن و بعد چند روز يكي مي اومد مي بردشون بعضي ها رو هم نگه مي داشتن. خيلي تشنه شدم كمي آب ميدي به من ؟ ؛ البته عزيزم حتماً . ميخواي ديگه ادامه نديم ؟ اگه خسته شدي باشه بعد. ؛ نه، وقتي ميگم زمان رو يادم مي ره ! كجا بودم ؟ ؛ هيچي داشتي از اون خونه مي گفتي. راستي نگفتي چيكار مي كرديد اونجا؟ ؛ اين حرفو كه زد خودش از چهره من متوجه شد كه خيلي خوشم نيومده و بلافاصله حرفشو عوض كرد و گفت : البته اگه تمايل داري! خيلي مهم نيست! ؛ نه عزيزم ! من كه ميخوام همه رو برات بگم اينم روش. ما اونجا همه كار مي كرديم. از دزدي و كلاه سر اينو اون گذاشتن و تلكه كردن مرداي بدبخت بيچاره و زناي شكاك گرفته تا ... خلاصه هر چي كه به فكرت برسه. بعضي وقتا اونا رو كه كم سن و سال تر بودند مي فرستاد مواد جابجا كنند، دزدي كنند و از اين چيزا آخه كمتر به بچه ترها شك مي كردن. بعضي وقتا هم بزرگترا رو مي فرستاد اين مرداي هوس باز رو تور كنند و بعد به اين بهانه كه به زنشون مي گند اونا رو تلكه كنند و يا برعكس اگه مرد بدبخت سالم بود و تحويلشون نمي گرفت كافي بود كه زنه كمي شكاك باشه مي رفتن سراغشو با دادن يه سري اطلاعات الكي در مورد شوهره زنه رو حسابي سركيسه مي كردن و بعدشم چي به سر اون خونواده مي اومد اله اعلم. شبا هم كه هميشه برنامه عيش و نوش مرداي هرزه و حوس باز شهر تو خونه برپا بود و فاطي پولش و مي شمرد و دختراي بدبخت هم رنجشو گريه زاري كردناشو. باورت نمي شه چه روزگاري بود! هميشه از اينكه تو يكي از مقدس ترين شهراي دنيا مجبور به اين كارا بوديم دلم مي خواست زمين دهن وا كنه و من توش فرو برم. ؛ چند وقت اونجا بودي ؟ از چند سالگي اونجا بودي ؟ اصلاً چند سالته ؟ چي شد كه ديگه اونجا نيستي و تهراني ؟ ؛ يكي يكي بپرس مريم جان! ؛ اوه عذر مي خوام! ؛ مهم نيست. والا دقيقاً نمي دونم. در بهترين شرايط زندگي ما توي اون خونه ، وقتي كاري نبود يا فاطي مي خواست جانماز آب بكشه يا مثلاً تو ماه رمضون و ماه محرم آدم باشه و بچه ها رو به كاراي خلاف وا نداره و مثلاً توبه كنه كه هيچوقت نكرد ، ما ها رو مي فرستاد خونه همسايه ها و اينور اونور كُلفَتي كه خدايي بهترين روزگارمون بود. تو بعضي از اين رفت و آمدها گاهاً از برخي از زناي هسايه كه خونشون كار مي كردم مي شنيدم كه در مورد دخترا و اينكه كي اومدندو چطور حرفهايي مي زدند . يه بار خانوم همسايه كه زن معقولي هم بود در مورد فاطي با دوستاش داشت صحبت مي كرد كه منو نشون داد و گفت: اينو مي بينين ، يه وجب بچه بود سه چهار سال بيشتر نداشت با يه پسره پنج شش ساله چند روزي به كودتاي 28 مرداد مونده بود فاطي و فتنه وقتي تهران رفته بودن با خودشون آوردندشون. نميدونم از كجا اين طفل معصوما رو ورداشته بودن . مملكت كه صاحب نداره ، اين حرومزاده هم معلوم نيست از كجا اين بچه ها رو دور خودش جمع مي كنه ... وقتي كارام تموم شد رو پاهاش افتادم و بهش گفتم خانوم تو رو به گنبد طلاي آقا امام رضا از من چي مي دوني اون كه گفتي با من بوده كي بوده ؟ با عصبانيت خودشو عقب كشيد و گفت دختره هرزه لباسامو كثيف كردي و بعدش مثل اينكه خودش از حرفش ناراحت شده باشه گفت ببين دختر جان من چيزي نمي دونم فقط همونا كه گفتم بود . البته وقتي اومدين از سر و وضعتون معلوم بود آدم حسابي بوديد . هم لباساتون مرتب بود هم اينكه تو كلي جواهر داشتي گردن هردوتاتون هم يه گردنبند سنگين بود كه انگار نشوني اسمي رسمي چيزي بود . پسره كه باهات بود رو كه فاطي علي صداش مي كرد چند روز بعد دادن به يكي كه اومد و بردش . خدا مي دونه اين حرومزاده ها چقد فروختندش . ناگفته نمونه كه يكي از دوستاي اين دوتا اجوزه مي گفت كه گويا به قصد اينكه بعداً از خونواده شما پول خوبي تلكه كنند شما رو از يكي از محله هاي بالا شهر تهران دزديدن و بعدش چون موقع فرار راه و گم كردن ديگه شما رو با خودشون آوردن مشهد . ديگه چيزي نمي دونم اين پولت زودم برو به اون زنيكه هم نگي من چيزي بهت گفتم . ؛ پولو گرفتم و نفهميد كه كي و چطور وارد خونه فاطي شدم حال عجيبي داشتم. يه برادر كه تا اون روز ازش خبري نداشتم! يه نشونه خانوادگي، آدم حسابي بودن و همه اون صحبتها بدجوري فكرمو مشغول كرده بود تا اينكه ... (ادامه دارد)
تا بعد ...
یا حق!
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
داستان ... ! ( قسمت دوم )
بنام آنکه جانم در دست اوست
داستان ... ! ( قسمت دوم )
... چشمم رو به سختي باز كردم. اينجا كجاست؟ يه اتاق نوراني با پرده هاي قشنگ توري و ديوارهاي سفيد با تابلوهاي خيلي قشنگ از مناظر بهشتي. يه بستر گرم كه تا اون روز مشابهش رو نديده بودم. با خودم گفتم نكنه من مرده باشم!؟ تو اين حال بودم كه يه فرشته تو در ظاهر شد، با موهاي بلند و پريشان و قدي همچون سرو. يكدفعه همه چي يادم اومد آخرين چيزي كه ديده بودم اون وضعيت خاص !!! سرمايي كه رو تنم بود و حالا تبديل شده بود به گرما. اون زمين سفت و محكم و خشن ديگه نبود و حالا يه بستر گرم و نرم و راحت بود. نكنه كه من تو دنياي ديگه هستم؟! آره! اونيم كه ديدم فرشته بود. فرشته اي كه اومده بود من رو از دنياي تاريكم نجات بده! بله خود خودش بود مادر عزيزم بود كه تازه به خاك سپرده بودمش...
بلند داد زدم مامان جونم ولي از شدت دردي كه تو سرم پيچيد حرفم رو نيمه كاره رها كردم و تو رخت خواب ولو شدم. اون فرشته با لبخندي زيبا نزديكم اومد و كنارم نشست :
- خدا رو شكر كه بهتري ! وقتی که فهمیدم اشتباه کردم و اون مادرم نیست از شدت ناراحتی دلم می خواست خودکشی کنم و لی چون می خواستم بدونم کجا هستم گفتم : من كجا هستم ؟ شما كي هستيد ؟ - الان سه روزه كه خواب بودي و معلومه خيلي خسته هستي تو این چند شب مدام تو خواب حرف می زدی و اینطور که از شواهد پیداست هنوز هم کمی توهم داری که بزودی خوب میشه! نترس اينجا ...
حرفشو قطع كردم و با تمسخر گفتم : ترس!!! فكر مي كني چيزي تو زندگي من هست كه ديگه ازش بترسم؟ آخرين چيزي كه ازش مي ترسيدم مرگ عزيزترين فرشته دنيا بود كه تازه به دستش آورده بودم و تا اومدم بفهم كيه از دستش دادم! دستي با محبت فراوان به سرم كشيد و گفت مثل اينكه درد دل زيادي داري. الان بخواب و فردا كه بيدار شدي بيشتر با هم صحبت مي كنيم . به من شب بخير گفت و چراغ رو خاموش كرد و رفت و منم كم كم خوابم برد ...
... تو خواب و بيداري بودم كه صداهايي رو مي شنيدم اول واضح نبود ولي بعد به وضوح قسمتهاي پاياني رو شنيدم : ... دكتر يعني خطر رفع شده ؟ ؛ آره دخترم خطر رفع شده و تا حداكثر يك هفته ديگه كاملا آماده هرگونه فعاليت اجتماعي مي شه. تو اين مدت هم مراقبش باش كه سرما نخوره آخه كمي ضعيف شده. نه! نمي خواد بيايي خودم مي رم به بابات سلام برسون. ؛ چشم دكتر. ؛ خداحافظ. ؛ خدابه همراهتون. كمي بعد آروم چشمامو باز كردم. كس تو اتاق نبود كه يكدفعه همون دختر با يه سيني پر از خوراكي داخل اتاق شد .
سلام! ؛ سلام! صبحت بخير! مريض ما حالشون بهتره؟ ؛ مرسي! ؛ بيا صبحانه ت رو بخور خيلي با هم كار داريم.؛ بعد از صبحانه اومد و كنارم نشست . من مريم هستم. 24 سالمه و دانشجو هستم. تحصيلات و كارم هم نويسندگيه. اينجا خونمه و معمولاً تنها هستم. خانواده من جدا زندگي مي كنند. مجرد هستم. خوب تو بگو كي هستي؟ از كجا اومدي؟ چطور اين چند روزه كسي سراغي از تو نگرفته؟ و ... بغض نمي گذاشت صحبت كنم اما كمي خودم رو جمع و جور كردم و گفتم : چي بگم! شنيدن داستان زندگي من خيلي صبر مي خواد. تنها ايوب پيامبر مي تونه بفهمه من چه صبري رو داشتم و يونس نبي ميدونه كه من چه رنج دوري اي رو كشيدم. ولي باشه برات ميگم. اسم من عاطفه است ! ... (ادامه دارد)
تا بعد...
یا حق!
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
داستان ... ! ( قسمت اول )
بنام آنکه جانم در دست اوست
دوستان عزیز سلام !
امروز یک دفعه به سرم زد که یه داستان دنباله دار بنویسم . نمی دونم بتونم تمومش کنم یا اینکه حوصله شما یا خودم برا تموم کردنش جواب بده . ولی خوب برا تنوع هم که شده شروع می کنیم الباقی با خدا . راستی هنوز نه اسم داره نه ته فقط سر داستان از اینجا شروع میشه :
داستان ... ! ( قسمت اول )
همه رفته بودند ...
داشتم به آخرين صحبتهايش فكر مي كردم ، صحبتهايي كه نشان از رنج دوران و سختي روزگار داشت ...
‹ آنگاه كه مرا به گور مي نهيد دستانم را باز بگذاريد و بيرون كه همگان بدانند چگونه عمري را در طلب دستان گم شدگانم به تكاپو پرداخته اند ، چشمانم را باز بگذاريد كه همه بدانند همواره در انتظار رسيدن عزيزي به در خيره مانده و در امتداد راه عزيز رفته نظاره گر بوده ، پاهايم را از قبر بيروون بگذاريد كه همگان بدانند چگونه از اين سو به آن سو به دنبال ياراني كه فراموشم كرده بودند دوان بوده است ... ›
اشك ديگر امانم را بريده بود ، جدايي از او برايم غير ممكن بود . ولي چه ميشد كرد بايستي مي رفتم . همه رفته بودند و جز من كسي نمانده بود . اما من ...
به هر سختي كه بود از جا برخاستم و كشان كشان به سمت خروجي گوستان رفتم . سرد شده بود ! شايد هم من ضعيف شده بودم ! نمي دانم ...! به آسمان نگريستم . درست مثل آسمان بخت من سياه و بدون حتي ستاره اي كوچك با نوري ضعيف ! ناگهان زير پايم خالي گشت ، زمين دهان باز كرده بود و مرا بلعيد ، خداي من ! صداي فريادم تمام گورستان را پر كرد ولي كسي نبود آن موقع شب ، و اگر هم بود كاري نمي توانست بكند . به درون زمين فرو رفتم نمي دانم چه شد اما همين را مي دانم كه سرم به جايي خورد و ديگر هيچ ...
چشمانم را بسختي باز كردم ! آري درون زمين بودم ! زمين مرا فرو برده بود ! ناگهان چيزي نظرم را جلب كرد ! آري اشتباه نمي كردم ! خودش بود ! خود خودش ! او آمده بود تا مرا با خود ببرد ! آمده بود كه پايان دهد تمام بدبختيهايم را ! خودش بود ...
آري همان موهاي بلند و خرمايي كه با امواج باد بازي مي كرد ! همان چهره سفيد و نوراني ! همان قد بلند و ابروان كشيده كه در روزهاي پاياني زندگي رنج روزگار آن قامت را خميده و آن ابروها را ... آه....
اما او آمده بود ! درست در روزگار اوج جواني . خودش است . آه چرا اينگونه ام! سرم درد مي كند ! آه سرم گيج مي رود ! ديگر او را نديدم و همه چيز سياه شد ... ( ادامه دارد )
تا بعد...
یا حق!
یکشنبه یازدهم آذر 1386
آه ای مدینه !!!
بنام آنکه جانم در دست اوست
دوستان و عزیزان سلام!
دیشب از تلویزیون داشتم تصاویری از مدینه و مسجدالنبی می دیدیم ! خیلی دلم برای اونجا تنگ شد.


آه ای مدینه ! آه ! تنها خدا داند که تو چیستی مدینه !
مدینه خوشا به حال خاکت که در آغوش دارد عزیزترین مخلوق گیتی را !
مدینه خوشا به حال آسمانت که در بر دارد گنبد خضرا را !
مدینه خوشا به حال کبوترانت که سر بر خاک بقیعت می نهند!
مدینه تو با من چه کردی !؟ یادت هست روز وداع به تو گفتم وداع نمی کنم و بدرودمی گویم که بار دگر به دیدار بخوانیم !!!
پس چه شد ؟ تو که وفا دار بودی به عهد و پیمانت ! پس چرا مرا رها کردی ای شهر پیامبر ؟
مدینه ! آه مدینه ! اگر زمین آنچه تو در دل داری و آنچه تو بدیدی و تحمل کردی می دانست سالها پیش از هم گسیخته می شد و به هزاران تکه تبدیل می شد !
آه مدینه !تو چه شنیدی و چه دیدی !؟
تو غربت رسول را دیدی در میان یارانش ! تو صبر علی را دیدی در فراغ عزیزانش ! تو اشکهای زهرا را دیدی در سوگ پدر و جفای نامردمان زمانش! تو خون جگر حسن دیدی و پیکر تکه پاره اش ! تو تنهایی حسین دیدی و غیرتش! تو درد دل زینب دیدی و فرونشاندن خشم عباس !
آه مدینه تو چه صبر داشتی که دیدی اینها و صد اینها را و هنوز پا برجایی ! مدینه تو دیدی غربت فرزندان زهرا را ! تو نظاره گر بودی اهانت به بارگاه حسن و سجاد و باقر و صادق را !
ولی مدینه ...
اینها هیچند همه در مقابل امانتی که تو بر دوش داری ! ... مدینه! آه مدینه! گو حدیث زهرا را !
مدینه تو شاهد گریه های شبانه علی بر مرقد پاک زهرا بودی و لب نگوشودی ! تو شاهد ناله های فرزندان زهرا بر قبر گم گشته اش بودی و دم نزدی ! مدینه گو به من زهرا کجاست !؟ مدینه تو در نزد خدا چقدر عزیزی که این راز را نزد تو نگه داشته !
آه ...
آنروز را به یاد دارم که سرگشته به میان بقیع به دنبال گم گشته ام سراسیمه و حیران از این سو به آن سو می رفتم چقدر تو را سوگند دادم که به من نشان دهی قبر زهرا را و تو لب باز نکردی و من بیشتر به تو احترام می کردم، چرا که امانت دار خوبی هستی !
چه بگویم مدینه که بیش از این بر زبانم نمی آید جز این که خدا بر تو نظر دارد که هستی شهر پیغمبر!
از اینکه سرتونو درد آوردم عذر می خواهم ! درد دلی بود با مدینه به این امید که سال دیگه در این ایام همه مشرف بشیم به بارگاه رسول الله (ص) و زیارت بقیع ونهایتاْ زیارت خانه خدا وحج تمتع انشاءاله!
تا بعد...
یا حق!
چهارشنبه هفتم آذر 1386
خوابتو دیدم آقا !
بنام آنکه جانم در دست اوست
دوش در خواب دیدم جوانی ، بدو گفتم فلانی ، نشان ده روی خود را ، که من بینم رخت را ، صدایی آمد از راه ، خموش ای مرد نادان! ، تو دانی کیست این مرد ؟، بدو کنی چنین امر !، بگفتم وای بر من! ، اگر دانم کیست این مرد، بگو ای صوت زیبا ، به کی کردم جسارت ؟، صدا آمد که او کیست !، تنم لرزید و اشک غلطید، به سینه ایستاد قلبم ، درون حلق حبس گشت صدایم ، بروی دو زانو من نشستم ، بدو گفتم که من شرمنده هستم ، خدا مرا قطره ای آب میکرد ، مرا ربم به خاک می کرد ، که اینگونه نبینم ، جسارت در حق عزیزم ، خدا مرا رو سیه کرد ، مگر عاقل چنین کرد ؟ ، بگفتا آن صدا دور شو ، دگر خاموش باشو کور شو ، تو با او دانی چه کردی ؟ ، چنین خواهی بدو محرم بگردی ؟ ، بگفتم دریغا من بدانم!! ، بجز جان در رهش هرگز نخواهم! ، دریغا من کنم کاری برایش! ، که او گرداند از من روی ماهش ، بگفتا خموش ای مرد ابله!!! ، تو در هر گنه تیری نشاندی ، به قلب پاک و بیگناهش ، به هر لحظه خطایت او ، شده شرمسار ذات حق برایت ، تو با اینکه زبانی ، بر او یاری و جانی ، ولیکن در عمل ای مرد نادان ، به هر روز و شبت دشمن ترینی ، چه شبها او به صبح اشک ریزد ، که یا رب بگذر از این بی احترامی ، خدایا عفو کن او جوان است ، جوانی است و درد خامی ، اگر او نباشد که فنایی!!! ، در این دنیا و آن دنیا تباهی!!! ، به هر لغزش تو پیر گردد ، رخ زیبای این مرد جهانی ، وای بر تو ای مرد نادان ، تو یاری یا که دشمن تر از جهانی ؟!، بدو گفتم بس است دیگر شنیدم ، خدا داند که من شرمگینم ، نمی خواهم دگر حرفی بدانم ، به آقا گو که من دیگر نه آنم ، خدا داند که زین پس ، نه آقا و نه ذات حق ، نباشند از منو یاران دیگر ، به هیچ عنوان مکدر ، بگو آقا غلامت تازه فهمید ، چگونه آردت رسم غلامی ، بگو آقا که این مرد ، دگر با خود کند عهد ، نباشد در بند ابلیس ، که باشد بنده آن نازنین حق ، بگو بر حجت حق ، کنم کاری که دیگر ، ز من رو بر نگیرد ، نگوید وای بر شیعه من ، خدا داند که زین پس ، کنم آنچه گفت محمد ! صلوات بر محمد (ص)
دوستان عزیز سلام !
اگه خوب بود یا بد بازم بداحه بود و بدون ویرایش . فقط یه کوچولو یاد آقا امام زمان (ع) و اینکه چطور با خطاهام دل نازنینشونو از خودم می رنجونم افتادمو اینو اول به ایشان و بعد به شما دوستان تقدیم می کنم ! دیگه ایرادات ادبی رو خودتون ببخشید . چون نه من شاعرم نه این شعر . بلکه فقط یه تکه دست نوشته ساده و عامیانه هستش . به امید اینکه همه شیعه خوبی برای آقا امام زمان (ع) باشیم و در نهایت بنده خوبی برای حضرت حق !
تا بعد ...
یا حق!
شنبه سوم آذر 1386
قربون آقا امام رضا (ع) برم !
بنام آنکه جانم در دست اوست
دوستان عزیز سلام !
نشد روز تولد آقا امام رضا (ع) خدمت برسم ! ولی با دیر کرد خدمت شما رسیدم با سه مطلب :
۱- تولد سید و سالار ایران زمین ، هشتمین ستاره درخشان آسمان امامت و ولایت و دهمین گل عصمت و طهارت رو به تمام شیعیان و پیروان آن عزیز تبریک و تهنیت و شاد باش می گویم !
۲- به لطف خدا و دعای شما عزیزان
تقریباْ از ۴- ۵ روز قبل پدرم حالشون رو به بهبودی هست و هر روز دارند بهتر می شند ( از دوستانی که لطف کردند در اینجا یا به صورت های دیگه لطف خودشونو شامل من کردند سپاسگزارم ) ![]()
![]()
![]()
۳- و اما آخرین خبر ...
درست در روز تولد آقا امام رضا (ع) اینجانب رسماْ سند بردگی
و اسارت
خودم رو امضا کردم و قانوناْ به جرگه نهضت زذ پیوستم ! ( برای شادی روح اینجانب اجماعاْ ... الفاتحه ...
)
تا بعد ...
یا حق !

