چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
داستان ... ! ( قسمت دهم )
بنام آنکه جانم در دست اوست
داستان ... ! ( قسمت دهم )
... دقیقاً یادم نیست چندم اسفند بود ولی چیزی به عید نمونده بود شاید 9 یا 10 روز. من , حسن , اکبر و خانواده برادر اکبر تو خونه بودیم. علی و شیرین بیرون رفته بودند که کمی خرید کنند و گشتی بزنند. همه چیز دوباره آروم شده بود. ما داشتیم راجع به ازدواج اکبر با یکی از افراد فامیلشون و بچه تو راهی علی و شیرین صحبت می کردیم که یکی خیلی محکم و با عجله داشت به در حیاط می کوبید. اکبر رفت در رو باز کرد , دیدیم علی و شیرین سراسیمه وارد خونه شدند و بلافاصله وارد اتاق شدند. علی رو به حسن کرد و گفت : حسن بجنبید. باید بریم. ؛ بریم ؟ چرا ؟ ؛ حسن بجنب! وقت کمه! اینجا دیگه امن نیست. باید زودتر بریم وگرنه هم ما تو دردسر می افتیم هم خانواده اکبر. ؛ علی چی شده آخه ؟ تا وسائل رو جمع میکنیم بگو ببینم چی شده ؟ بیرون چه اتفاقی افتاده؟ ؛ هوشنگ! هوشنگ اینجاست. ؛ با شنیدن اسم هوشنگ بدنم یخ کرد. هوشنگ اونجا چیکار می کرد خدا می دونه. ولی بلافاصله به خودم اومدم و شروع کردم با سرعت بیشتری وسایلمون رو جمع کردم . طفلی شیرین! اینقدر از دیدن هوشنگ و دارو دستش شکه شده بود که دستاش می لرزید و نمی تونست وسایلشون رو جمع کنه. حرفم که نمی زد. خلاصه , هم به اون کمک می کردم و هم وسایل خودمون رو جمع می کرد. نمی دونی چه محشری بود. اکبر از علی پرسید : چطور فهمیدی که هوشنگ اینجاست ؟ ؛ داشتم با شیرین از خرید بر می گشتم که سر خیابونی که می خوره به محله شما متوجه هوشنگ و چند تای دیگه شدم که از ماشین پیاده شدند . تا اومدم خودمو پنهان کنم من رو دیدند و به طرفم اومدند. من هم از دستشون فرار کردم. من رو گم کردند ولی مطمئنم که می دونند ما حدوداً کجا هستیم. پس به زودی پیدامون می کنند. ؛ به هر شکلی که بود حاضر شدیم و آماده راه افتادن. اکبر هم که به هر حال جزئی از ما بود آماده شد و به خانوادش گفت در صورتی که هوشنگ سراغشون اومد و از ما پرسید جواب بدند از ما خبری ندارند و خیلی وقته که اکبر حتی یه تلفن هم نزده. صبر کردیم هوا تاریک شد و آروم با احتیاط تمام از خونه خارج شدیم. وارد خیابون اصلی که شدیم هوشنگ و دارو دستش رو دیدیم که منتظر ما بودند. تا اونها رو دیدیم اکبر سریع رو به خارج شهر راه افتاد و اونها هم دنبال ما اومدند. سه تا ماشین در تعقیب ما بودند. اکبر خیلی خوب از دستشون فرار می کرد ولی اونها هم خوب می اومدند. از شهر خارج شدیم ولی اونها همونطور دنبال ما می اومدند. از بدشانسی ما یکی از چرخهای ماشین اکبر ترکید. اکبر هرچی خواست که با همون حالت ادامه بده اما نشد واونها به ما رسیدند. علی و حسن و اکبر سریع هر کدومشون یه چیز از تو ماشین برداشتند پایین رفتند و پشت به پشت هم جلو اونها وایسادند. نمی دونم چند تا بودند ولی حدودا 10 نفری اونها رو دوره کرده بودند. هوشنگ و اصغر کفتار هم از دور به اونها نگاه می کردند. درگیری خیلی بدی بود. کلی کتک کاری شد. تقریباً همشون رو زمین ولو بودند. علی رفت به سمت هوشنگ , اصغر به طرف علی اومد ولی علی حسابی از خجالتش در اومد . بعد با هوشنگ درگیر شد. هوشنگ خیلی قلدر بود و علی هم خسته شده بود. از اینطرف هم حسن و اکبر مشغول کتک کاری با چند نفر باقی مونده از نوچه های هوشنگ بودند. هوشنگ و علی هم درگیر بودند ...
... یکدفعه من تو تاریکی هوا زیر نور ماه متوجه درخشش تیغه چاقوی هوشنگ شدم اما تا اومدم از ماشین پیاده شم و علی رو خبر کنم دیر شده بود, هوشنگ نامرد تا دسته چاقوشو تو پهلو علی کرده بود و دوباره با چاقو به علی ضربه زد. جیغ زدم حسن! علی رو کشت! با فریاد من حسن به سمت علی و هوشنگ رفت که اصغر جلوشو گرفت. درگیری وحشتناکی بود. اینطرف اکبر با دونفر , اونطرف حسن با اصغر و از طرف دیگه علی با هوشنگ. با اینکه علی چاقو خورده بود اما هنوز با هوشنگ گلاویز بود و بالاخره چاقو خود هوشنگ رو تو قلب هوشنگ فرو کرد. هوشنگ نعره ای زد و مثل یه خرس که از پا در بیاد رو زمین افتاد . از اینطرف هم اصغر که می خواست همون کار هوشنگ رو انجام بده از حسن رودست خورد و حسن زودتر به اصغر ضربه زد و اصغر هم روی زمین افتاد. حسن به کمک اکبر رفت و موفق شدند بقیه رو هم از پا دربیارند . همه چی به خوبی تموم شده بود. جز علی! روی زمین افتاده بود و غرق در خون. همه به سمت علی رفتیم. و اون رو آوردیم توی ماشین. اکبر و حسن چرخ ماشین رو عوض کردند و راه افتادیم. سر علی روی پای شیرین بود و ناله می کرد. اکبر گفت باید برسونیمش بیمارستان و سریعا به سمت نیشابور برگشتیم. علی درحالی که به سختی صحبت می کرد رو به من و شیرین گفت : عاطفه! ؛ جانم داداشم! جانم گلم! ؛ خواهر مهربونم من به بیمارستان نمی رسم. برگردید به راهتون ادامه بدید. هر جا هم که من مردم من رو خاک کنید و برید! ؛ نگو داداشم. تو نمی میری! تو زنده میمونی! به خاطر من, به خاطر شیرین, به خاطر بچه ای که شیرین تو راه داره! ؛ اما اگه برسیم بیمارستان همه ما رو دستگیر می کنند ؛ مهم نیست داداشم , تو باید زنده بمونی! من تازه پیدات کردم. با من باید بیایی بریم خانوادمون رو پیدا کنیم داداشم! ؛ نه عاطفه جان! من زنده نمی مونم. شیرین! شیرین! ؛ جانم علی جان! ؛ شیرین تو زندگی با من آرامش ندیدی. من رو حلال کن! ؛ این حرف رو نزن. خواهرت که گفت, تو باید زنده بمونی , به خاطر ما هم نشده به خاطر این بچه ! ؛ من رفتنیم شیرین ولی اگه پسر بود صداش بزنید رضا و اگه دختر بود صداش بزنید معصومه! ...
... وارد بیمارستان شدیم. پرسنل بیمارستان با دیدن حال علی سریع اون رو بردند به سمت اتاق عمل و حسن و اکبر رو که زخمی شده بودند به سمت اورژانس هدایت کردند. حدودا یک ساعت گذشته بود. دکتر اتاق عمل بیرون اومد. وقتی ازش پرسیدن داداشم چی شد سرش رو پایین انداخت و گفت متأسفم...
... یکباره دنیا رو سرم خراب شد. شیرین با شنیدن این حرف بلافاصله از هوش رفت. همه چی داشت دور سرم می چرخید. داداش نازنینم , تنها برادرم , عزیز دلم , داداش مهربونم دیگه نبود! نمی دونی چقدر سخت بود وقتی که به نبودنش فکر می کردم. وقتی به بچه ای که قرار بود به دنیا بیاد بدون اینکه پدرش رو ببینه فکر می کردن دیوانه می شدم. انگار یه بار به سنگینی چندین تن رو دوشم بود که داشت کمرم رو می شکست. حسن و اکبر که خودشون هم حال چندان خوبی نداشتند و از غم رفتن علی باندازه من و شیرین ناراحت بودند به من دلداری می دادند و از من می خواستند که به خاطر شیرین هم شده خودم رو کنترل کنم. به سختی خودم رو جمع و جور کردم و به سمت شیرین رفتم. با کمک یکی از پرستارها اونو به هوش آوردیم که بلافاصله شروع کرد به شیون و گریه کردن. حسن به من گفت که اگه زودتر اونجا رو ترک نکنیم پلیس از راه میرسه و به دردسر می افتیم. من هم از شیرین خواستم که راه بیافته اما دیگه خیلی دیر شده بود... ( ادامه دارد )
تا بعد ...
یا حق!
شنبه بیست و دوم دی 1386
عشق یعنی حسین!
بنام آنکه جانم در دست اوست
دوستان عزیز سلام !
ایام سوگواری آقا حسین بن علی (ع) بر شما عزیزان و دوستان گرامی تسلیت باد.

امید است بتوانیم به روز محشر پابوس آقایمان ، سید و سالار جوانان دو عالم ، حضرت سیدالشهداء حسین بن علی (ع) باشیم.
انشاالله بتوانیم در این ایام علاوه بر عزاداری درک کنیم که چرا حسین (ع) به سمت راهی رفت که خود می دانست پایانش شهادت است و چرا حسین(ع) قیام کرد و چرا حسین(ع) حسین شد و نهایتا فلسفه قیام سید و سالار شهدا چه بود.

عشق یعنی حسین! زندگی یعنی حسین! بندگی یعنی حسین! جانبازی یعنی حسین! راه حق راه حسین! یاد حق یاد حسین! امر حق امر حسین! نهی حق نهی حسین! روح من یاد حسین! جان من عشق حسین! هر چه دارم به قربان حسین! توتیای چشم من تربت پاک حسین!
تا بعد...
یا حق!
چهارشنبه نوزدهم دی 1386
داستان ... ! ( قسمت نهم )
بنام آنکه جانم در دست اوست
داستان ... ! ( قسمت نهم )
... عصر یکی از روزهای نسبتاً سرد دی ماه بود. من و شیرین توی خونه مشغول تدارک شام بودیم. علی و حسن و اکبر به اتفاق بقیه برای انجام کاری به اونور مرز رفته بودند. یکدفعه متوجه شدم کسی به صورت خیلی آروم داره به شیشه آشپزخونه می کوبه. جلو رفتم و دیدم که اکبر پشت پنجره واساده . پنجره رو باز کردم و قبل از اینکه حرفی بزنم اکبر پرید تو آشپزخونه. خیلی سراسیمه و آشفته بود و در حالی که نفس نفس می زد و مدام از پنجره بیرون رو نگاه می کرد گفت : زود باشید, سریع هر چی که لازم دارید و ضروری هست رو بردارید. باید بریم. وسیله بیخودی نیارید, فقط پول و وسایل ارزشمند رو به همراه مدارک خودتون و شوهراتونو بردارید. وقت نداریم . بجنبید. ؛ چی شده اکبر ؟ داداشم کجاست ؟ حسن کجاست ؟ ؛ اونا سالم هستند. همه چی رو براتون می گم. فقط بجنبید. تا هوشنگ و سگاش نیومدند بجنبید. ؛ ما هم سراسیمه رفتیم و همونطور که اکبر گفته بود وسایلمون رو جمع کردیم و آماده رفتن شدیم . هزار جور فکر تو سرم بود. از طرفی نگران علی و حسن بودم و از طرفی هم باید به شیرین دلداری می دادم که چیزی نیست , اکبر هم که اونقدر نگران بود و دوروبرو می پایید که اصلاً به هیچ سئوالی جواب نمی داد. شیرین گفت : تو میگی چی شده ؟ چی بسر علی اومده ؟ ؛ هیچی نیست شیرین جون, همه چی مرتبه! مگه ندیدی اکبر چی گفت! ؛ این حرفها رو به شیرین می زدم ولی با خودم هزار جور فکر و خیال داشتم. شیرین هم انگار می دونست من خودم هم حرفهام رو باور ندارم به خاطر همین هم خیلی به حرفهای من توجه نمی کرد و دوباره سئوال می کرد که علی کجاست , علی چی شد و ... اکبر هم که همش میگفت بجنبید دیره الان اونا میرسند. خلاصه وضعیت ناجوری بود . بعد اینکه وسائلمون رو جمع کردیم رفتیم توی آشپزخونه پیش اکبر. آروم از پنجره آشپزخونه بیرون رفتیم و از در پشتی باغ که رفت و آمدی روش نبود از باغ بیرون رفتیم. یه ماشین استیشن پشت باغ بود. اکبر از ما خواست که سوار ماشین بشیم و هیچ صدایی از ما در نیاد. ما هم که هنوز از چیزی خبر نداشتیم سوار ماشین شدیم. اکبر هم سوار شد و ماشین راه افتاد. من که هنوز از ماجراهای پیش آمده گیج بودم با صدای جیغ شیرین به خودم اومدم و متوجه شدم که علی و حسن خون آلود توی قسمت عقب ماشین دراز کشیدن. اول فکر کردم هر دو از دنیا رفتند ولی با صدای علی که گفت نترسید ما زنده هستیم دلم آروم گرفت. حسن از اکبر پرسید که کجا میریم و اونم جواب داد دیگه مشهد برای ما امن نیست و هر جا که باشیم هوشنگ ما رو پیدا می کنه و به همین علت میریم به خونه برادر اکبر توی نیشابور تا زمانی هم که علی و حسن خوب بشند اونجا می مونیم. توی راه حسن و علی خوابشون برد و من از اکبر پرسیدم : اکبر آقا ماجرا چیه ؟ ؛ عاطفه خانم حقیقتش رو بخواهی ما اونور مرز با یک نفر از کسایی که خودش مواد درست میکنه قرار داشتیم. متوجه شدیم که تو کار به هوشنگ کلک زده. هوشنگ خیلی عصبانی شد و با اونو دارو دستش درگیر شدیم. افرادش یا کشته شدند و یا فرار کردند. فقط خودش موند و خانوادش. هوشنگ همه خانواده اونو دست بسته تو یه اتاقک اسیر کرد و تصمیم گرفت در حالی که اون مرد ناظر بر این کار بود , اون اتاقک رو آتیش بزنه . علی با هوشنگ مخالفت کرد و از اون خواست که اینکار رو نکنه. هوشنگ قبول نکرد ولی علی همینطور با اون بحث می کرد. کار به جایی رسید که علی صداش رو برای هوشنگ بلند کرد و هوشنگ هم با سیلی به صورت علی زد. علی دوباره از هوشنگ خواهش کرد که زن و بچه اونو که بی تقصیر هستند بیرون بیاره و خود اون مرد و برادراش رو مجازات کنه ولی هوشنگ قبول نکرد. علی به سمت هوشنگ حمله کرد و با اون درگیر شد و اینطور بود که درگیری بین افراد خودمون شروع شد. تو این درگیری هر سه زخمی شدیم , زخم من خیلی عمیق نبود ولی حسن و علی همونطور که می بینید باید مدت طولانی رو استراحت کنند. الان هم هوشنگ زخم خورده دنبال ماست تا انتقام بگیره. ؛ چی بسر اونایی که بخاطرشون با هوشنگ درگیر شدید اومد؟ ؛ زن و بچه هاشون رو تونستیم فراری بدیم اما خودشون رو نمی دونم که تونستند فرار کنند یا نه. آخه اونها هم مثل ما با هوشنگ درگیر شدند و بعدش هم که ما اونجا رو ترک کردیم دیگه نفهمیدیم چی شد!
بعد از مدتی به نیشابور رسیدیم. به سمت خونه برادر اکبر رفتیم و بعد اینکه در خونشون رسیدیم اکبر در خونه رو باز کرد و ماشین رو برد داخل خونه. تا یکی دو هفته به عید مونده اونجا بودیم , علی و حسن دیگه کاملا خوب شده بودند و حتی راحت می تونستند ورزش بکنند. به رفتن و موندنمون فکر می کردیم که ... ( ادامه دارد )
تا بعد ...
یا حق!
دوشنبه دهم دی 1386
داستان ... ! ( قسمت هشتم )
بنام آنکه جانم در دست اوست
داستان ... ! ( قسمت هشتم )
... خیلی ترسیده بودم. هوشنگ با اون قیافه وحشتناکش توی در واساده بود . اصغر هم مثل یه گرگ زخمی پشت سر هوشنگ بود. آروم خودم رو پشت علی پنهان کردم. هوشنگ داد زد دختر مگه کری ؟!؟! علی کمی جلو رفت و گفت : هوشنگ خان این یکی رو بی خیال شو. ؛ بی خیال شم ؟ چه کسی این صحبت رو فرمودند ؟ ؛ من از شما می خوام هوشنگ خان. اون خواهر منه! اون رو به من ببخشید. ؛ باشه! ایندفعه هم به خاطر تو ناجی! چه کنم که خاطرت واسم عزیزه! ؛ با گفتن این حرف با خنده بلندی از اتاق بیرون رفت و اصغر هم دنبالش راه افتاد. علی به من گفت که برم و وسائل مورد نیازم رو بردارم تا با اونها برم . من هم رفتم و سریع هر چیزی که برام عزیزتر بود و بدردم می خورد با خودم برداشتم . لحظه خاصی بود!دل کندن از دوستام بخصوص آذر برام خیلی سخت بود. از طرفی هم فرار از زندگی نکبت بار, بسیار دلچسب. ترس از زندگی و دنیای جدید هم برام خیلی دلهره آور بود . ولی دیگه وقت رهایی بود. وقت اون بود که برای اولین بار در زندگیم بگم که من هم خانواده دارم. با آذر خداحافظی کردم, هردو مثل ابر بهار اشک می ریختیم. نوبت به فاطی رسید بهش گفتم : فاطی بخاطر ستمی که به من و برادرم روا داشتی هرگز تو رو نمی بخشم ولی بابت اینکه گاهی حمایتم می کردی ازت ممنونم. بغض گلوشو گرفته بود و نمی تونست حرف بزنه علی هم بهش گفت : اگر چیزی به ذهنت رسید و در مورد ما بود فورا به من بگو , میدونی اگر بفهمم که در مورد ما دوتا چیزی رو مخفی کردی اینبار دیگه راستی راستی میکشمت. بعد از حرفهای علی سوار ماشین حسن شدیم و راه افتادیم به سمت خونه علی...
... از اون منطقه فلاکت بار خودمون در اومدیم و کم کم نزدیک شدیم به قسمتهای بالا شهر , ماشین وارد یه کوچه شد در یه خونه باز شد و ما وارد یه پارکینگ شدیم . عجب خونه بزرگ و قشنگی بود . حیاطش قد 100 تا خونه فاطی بود. گفتم : علی اینجا کجاست ؟ ؛ خونه هوشنگ. ؛ من رو آوردی خونه هوشنگ ؟!؟!؟ ؛ نترس. اینجا خونه من هم هست. خونه حسن و بقیه . ما همه اینجا زندگی می کنیم. درضمن هوشنگ هر بدی داشته باشه یه خوبی داره و اونم اینه که وقتی گفت کاریت نداره دیگه نداره . قسمتی که ما زندگی می کنیم اون طرفه. ؛ تو این گفت و شنود بودیم که یه مرد مسن اومد و با علی سلام و علیک کرد , بعداً فهمیدم سرایدار اونجاست. با علی و حسن رفتیم به قسمتی از خونه یا بهتر بگم باغ. بخشی از باغ یه خونه نسبتاً کوچیک بود که علی و حسن با اکبر که دوست دیگرشون بود اونجا زندگی می کردند . شیرین نامزد علی هم که تو خونه هوشنگ بود همونجا زندگی می کرد . وارد خونه شدیم . کوچیک بود اما زیبا و مرتب. با وارد شدن ما از طبقه دوم خونه یه دختر سراسیمه پایین اومد و با دیدن علی چشماش برقی زد و خودش رو تو بغل علی پرت کرد اون موقع بود که فهمیدم اون دختر همون شیرین نامزد علی هست . علی من رو به اون معرفی کرد و در حالی که خیلی ذوق کرده بود من رو با خودش به طبقه بالا-جایی که شیرین و علی زندگی می کردند- برد و قرار شد من هم اونجا زندگی کنم . اکبر و حسن هم طبقه پایین همون خونه زندگی می کردند . روزها سپری میشد و من و شیرین در زیر سایه علی تو خونه هوشنگ زندگی آروم و راحتی رو داشتیم . تو این مدت متوجه شدم که شیرین دختر یه آدم پولدار بوده که با خانوادش توی همدان زندگی می کردند. پدرش با چند تا از دوستاش به قمار رو میآرند , کم کم تمام دارایی پدر شیرین صرف قمار می شه و همه رو تو قمار از دست میده . یک روز که حسابی گرم بازی میشند , پدر شیرین هر چی که داره توی بازی از دست میده , حتی سند خونشون رو هم میبازه , اما به این قصد که باخت هاش رو جبران کنه دوباره بازی می کنه و وقتی که اینبارهم باخت رو تجربه میکنه دیگه چیزی نداره که به برنده بده , اونها هم شیرین رو که اون موقع 15 سالش بوده بجای آنچه که بردند با خودشون میآرند. بعد هم که شیرین به جای طلب وارد خونه هوشنگ میشه و اگر علی نبود که به دادش برسه و ناجی شیرین بشه که اونو از دست هوشنگ و بقیه نجات بده خدا میدونه چی بسرش می اومد. تو این 7 سالی هم که تو خونه هوشنگ بوده کم کم هر دو عاشق هم می شند و با هم نامزد می کنند و منتظر موقعیتی هستند که بتونند با دوستای علی از اون خونه برند . البته به گفته شیرین چون علی قصد نداره دست خالی از اون خونه بره منتظر یه موقعیت بودند. حسن و اکبر هم که تقریباً با علی هم سن و سال بودند با تفکری مشابه علی و هر کدوم به دلایلی به این گروه پیوسته بودند...
... همه چی خوب بود و ما هم در کنار هم بودیم . یکسال و نیم خوش و خرم زندگی می کردیم . گاهی اصغر و نوچه هاش آزارهای کوچیک و پراکنده ای میرسوندند ولی به خاطر وجود علی و دوستاش همه چی به خیر ختم میشد . هوشنگ هم که همیشه هوای علی رو داشت. در کل داشتم کم کم مزه زندگی کردن رو می چشیدم. تازه 2 ماه بود که به درخواست حسن و موافقت علی من و حسن با هم ازدواج کرده بودیم و زندگیمون رو تو همون خونه و در کنار سایر دوستانمون شروع کرده بودیم ، علی و شیرین هم دیگه رسما ازدواجشون رو اعلام کرده بودند, همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه ... ( ادامه دارد )
تا بعد ...
یا حق!
چهارشنبه پنجم دی 1386
داستان ... ! ( قسمت هفتم )
بنام آنکه جانم در دست اوست
داستان ... ! ( قسمت هفتم )
... من سراسیمه از جا بلند شدم و گفتم کی رو می کشی علی ؟! ؛ اون زنیکه ... رو . ؛ فاطی رو می گی ؟ ؛ آره همون آدم عوضی رو میگم. ؛ چرا ؟ به خاطر اینکه این مدت ما رو از هم دور نگه داشته ؟ ؛ اون بماند. زنیکه حروم زاده می دونست که ما خواهر برادریم. ؛ خوب آره ولی این یعنی چی ؟ ؛ ای بابا چرا نمی گیری ؟!!!! اون می دونست ما خواهر برادریم ولی ما رو با هم فرستاد اینجا که شب رو با هم باشیم. من با تفکرش هم تنم از ترس خدا به لرزه می افته اما این پدرسگ چطور از خدا نمی ترسه من موندم. امشب می کشمش تا خدا خودش به حسابش برسه ! ؛ این رو گفت و سریع رفت بیرون من هم دنبالش رفتم. علی پشت در اتاق آذر واستاد و آروم حسن رو صدا کرد و حسن هم سریع بیرون اومد - راستش من خیلی تعجب کردم که اون لباس به تن در چند ثانیه بیرون اومد, اما بعداً آذر گفت که حسن هم مثل علی از اولش گفته که هیچ کاری نمی خواد انجام بده . - دوتایی با هم صحبت کوتاهی کردند , حسن نیم نگاهی به من کرد و با علی وارد اتاق فاطی شدند . من و آذر هم به دنبالشون رفتیم داخل اتاق . علی یه چاقو از جیبش درآورد و گفت که می خوام همینجا سرت رو گوش تا گوش ببرم . فاطی که تازه از پای منقل پاشده بود , از ترس هر چی تریاک کشیده بود پرید. روح در بدن نداشت و با ترس و لرز گفت : آخه چرا پسرم ؟ ؛ زهر مار و پسرم ! چرا ؟ هان ؟ چرا اینکارو کردی ؟!!! ؛ کدوم کار ؟ ؛ همین که من رو پیش عاطفه فرستادی ؟ ؛ من نفرستادم که , حالا خوشت نیومده ؟ خب چیزی که اینجا زیاده دختره . یکی دیگه بردار . این که ... ؛ علی با نعره وحشتناکی حرفش رو قطع کرد و گفت : خودتو به خریت نزن پیر زن هزار رنگ , خوب می دونی چی می گم . یا همین الآن می گی چرا این غلط رو کردی یا می کشمت. ؛ چه غلطی کردم ؟ شما بگو من توضیح می دم ؛ تو که می دونستی من و عاطفه با هم خواهر برادریم چرا ما رو پیش هم فرستادی ؟ ؛ نمی دونستم ! ؛ علی چاقو رو گذاشت رو گلوش و فشار داد . فاطی اونقدر ترسیده بود که خودشو خیس کرد. ؛ علی پاشد و گفت : حتی ارزش اینکه بکشمت رو هم نداری ! حالا مثل آدم حرف بزن. ؛ می خواستم حال عاطفه رو بگیرم. می دونستم که اون دست رد به سینه هر کی بزنه به یکی از شما دوتا, نه نمیگه. ؛ از خدا نمی ترسی زن ؟ ؛ ههه! دیگه کاری مونده نکرده باشم که به خاطر انجامش بترسم ؟ ؛ خیلی پستی بدبخت! دلم به حالت می سوزه! ؛ دلت به حال خودت بسوزه که ترتیب خواهرت رو دادی! ؛ علی از شدت عصبانیت گردن فاطی رو با دوتا دستاش گرفت و شروع به فشار دادن کرد. با کمک حسن فاطی رو از دست علی نجات دادیم و در حالی که فاطی داشت به سختی نفس می کشید و خدا رو هم به خاط اینکه از مرگ نجات پیدا کرده بود تو دلش شکر می گفت بهش گفتم : نه فاطی خانوم! خدا به دل سیاه من و تو نگاه نمی کنه. بلکه به دل پاک این جوون نگاه کرد و نجابت این برادر من باعث شد که امشب بین ما هیچ اتفاقی نیفته و حتی به قول قدیمی ها که می گفتن عدو سبب خیر شود گر خدا خواهد , با این کارت باعث شدی که من گردنبند علی رو ببینم و ... . فقط یه سئوال ازت دارم فاطی. تو که هر چی ما داشتیم فروختی , چرا این گردنبندهای سنگین و گرون رو نفروختی ؟ ؛ با نیشخند طعنه آمیزی گفت : اولا من که تو اتاق نبودم ببینم چی شده خب شما هم مردم داری کنید خوبه ... که با عکس العمل و عصبانیت علی سریع حرفشو عوض کرد و گفت : بعدش هم شما من رو چی فرض کردید ؟ پیر شدم ولی خرفت نشدم که! من مطمئن بودم شما بالاخره از گذشته خودتون خبردار می شید و این گردنبندها باعث دردسر من میشه, ولی خوب هیچوقت هم رویای گرفتن پول کلان از خانواده پولدارتون در قبال دادن خبر از شما به اونها از سرم بیرون نمی رفت . خب این گردنبندها هم تنها دلیل برای اثبات حرفهام بود. ؛ خب چرا وقتی که ما اونها رو خواستیمشون , بودنشون رو انکار نکردی ؟ ؛ این نره قول که با زور اومد و از من گرفت. که یا باید سرم رو می دادم بهش یا گردنبند رو و تو هم که با تهدید اومدی ازم خواستی. ؛ تو این موقع علی پرسید که چرا به من نگفتی خواهرم پیشته و گفتی سالها پیش از دنیا رفته ؟ ؛ چی فکر کردی ؟ من هم آدمم. تو این سالها هر چه عاطفه بزرگتر شد بیشتر تو دلم نشست. درسته که نشون نمی دم ولی دوستش دارم. اصلاً فکر کردی چطور بود که همه دخترای چپر چلاق رو به زور کتک هم می دادم دست این مرد و اون مرد ولی این عروسک رو که همه حاظر بودند 10 برابر هم پول بهش بدند هیچوقت برخلاف میلش حرف نمی زدم و هرکاری که دلش می خواست بکنه انجام می داد ؟ حتی از هوشنگ و چند نفر دیگه هم که می دونستم اگه اون رو ببینند به زور هم شده اون رو از من طلب می کنند , عاطفه رو نشونشون نداده بودم. حالا اگه به تو می گفتم که خواهرت اینه اونوبا خودت نمی بردی ؟ اگه اون رو می بردی من دلم رو به چی خوش می کردم؟ هان؟! ؛ چند لحظه تو اتاق سکوت حاکم شده بود یکدفعه متوجه شدیم هوشنگ که از سرو صدای ما بیرون اومده بود ببینه چه خبره , توی در اتاق واستاده. با لبخندی تلخ و تند گفت : چشمم روشن! جشن خانوادگی راه انداختید دیگه. حالا زنیکه کره بز دخترات رو از من پنهون می کنی ؟نشونت میدم یالا دختر برو تو اتاقت , من الآن میام اونجا باهات زیاد کار دارم ... ( ادامه دارد )
تا بعد ...
یا حق!

