تبليغاتX
دنیا چقدر ارزش داره مگه ؟!؟!؟

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386

داستان ... ! ( قسمت چهاردهم )

بنام آنكه جانم در دست اوست

 

داستان ... ! ( قسمت چهاردهم )

 

... وارد خونه كه شدم. از يه حياط پر از درخت و گل كه به طرز ماهرانه اي حرص شده بودند رد شدم و به خانوم خونه رسيدم. يه زن جوان و خوش چهره با لباسهاي گرون قيمت ، خيلي متكبرانه گفت : زياد وقتش رو نگيري ها! خيلي كار داره. ؛ چشم خانوم فقط پنج دقيقه باهاش صحبت مي كنم و بعدش ميرم. ؛ با دستور خانوم من رو به محل كار نسرين راهنمايي كردند. وارد ساختمون كه شدم يك سالن بزرگ بود كه بيشتر به سالن مهموني شباهت داشت. چند پله به سمت پايين و يه راه پله خيلي مجلل هم به سمت طبقه بالا مي خورد. زني كه با من بود به من گفت از اين پله ها كه پايين بري اوني رو كه دنبالش هستي مي بيني. قلبم داشت از حركت واميساد. بدنم يخ كرده بود و عرق رو پيشونيم نشسته بود. پاهام حس نداشت و دهنم خشك خشك شده بود. با هر جون كندني بود از پله ها پايين رفتم . زير زمين خونه هم يك سالن بزرگ بود كه پر از اسباب و اساسيه اضافي و ... بود. يه زن داشت اونجا رو نظافت مي كرد. نفس عميقي كشيدم و گفتم سلام نسرين خانوم! برگشت و من رو نگاه كرد. چهره زيبايي داشت و جوان بود. آروم و با متانت خاصي جواب سلام من رو داد و گفت : عليك سلام عزيزم. شما كارگر جديدي؟ ؛ نه خانوم. من با شما كار دارم. ؛ با من ؟ من كه شما رو نمي شناسم! ؛ شما نسرين خانوم نيستي مگه؟ ؛ چرا خوب ، خودم هستم. ؛ مگه بچه هاتونو گم نكرديد ؟ ؛ بچه هام پيدا شدند ؟ ؛ اونها يه دختر و يه پسر بودند؟ ؛ آره بودند. جونم رو به لبم آوردي ، ميگي چيه ؟ ؛ مادر من دختر شما هستم. عاطفه! ؛ چي دختر من ؟ ؛ آره ديگه دختر گمشده شما ! ؛ و خودم رو تو بغلش پرت كردم. اما عكس العمل خاصي از اون نديدم . نگاهش كردم ديدم با تعجب خاصي به من نگاه مي كنه. از اون كمي فاصله گرفتم و گفتم : فكر مي كردم كه ديدار يه مادر و دختر بعد از اين همه سال كمي با شكوه تر باشه. ؛ ولي من فكر نمي كنم كه مادر شما باشم! ؛ نباشيد ؟ ؛ بله! چون شما الان بالاي 20 سال سن داريد ، در صورتي كه دختر من حداكثر بايد الان 16 يا 17 سالش باشه. به علاوه من فقط ۵ ساله که اونها رو گم کردم! ؛ مگه شما خانوم علويان نيستي ؟ ؛ نه من نيستم اون يه نفر ديگه است دختر جون. ؛ شما اون رو مي شناسيد ؟ من اون زن بيچاره رو از كجا بشناسم. خدا به تو و به من كمك كنه. الانم برو وگرنه خانوم من رو بيرون مي كنه ها! ؛ از اون زن خداحافظي كردم و از اون خونه بيرون اومدم. نا اميد از همه چي ، انگار كه باز هم بدبختي ها محكم توي سرم خورده بود و منگ شده بودم. نميدونم چقدر اما مدت زيادي رو راه رفتم. وقتي به خودم اومدم ديدم كه چند قدمي اداره پست هستم. خيلي وقت بود كه از حسن و شيرين خبري نداشتم. به همين خاطر كاغذ و پاكت و تمبر گرفتم و رفتم به طرف مسافرخانه. شب تا صبح رو اشك ميريختم و نامه مي نوشتم. ديگه اميدي نداشتم از خانوادم خبری پیدا کنم. صبح زود رفتم دوتا نامه رو به مقصد نيشابور و همدان تو صندوق پست نزدیک مسافرخانه انداختم و به مسافرخانه برگشتم. تمام اون روز رو توي اتاقم بودم و حتي براي يك لحظه بيرون نرفتم. به رنجهايي كه كشيدم ، به شاديهايي كه داشتم ولي طولي نكشيد ، به علي ، حسن ، شيرين ، اكبر ، حتي فاطي و فتنه و آذر و ... فكر مي كردم. تمام ماجراها يكي يكي از جلو چشمم مي گذشت. روز بعد با كابوسي متشكل از تمام خاطرات مرور شده شب قبل از خواب پريدم و متوجه شدم كه يك روز ديگه هم از عمر بي حاصل من گذشته. شروع كردم به جمع كردن وسيله هايي كه داشتم. ديگه مي خواستم برگردم. اما كجا؟ نه خونه اي ، نه جايي ! حسن هم كه تنها يار من بود فعلا شريك زندون بود. به شيرين فكر كردم و اينكه برم و با اون زندگي كنم. توي همين فكرها بودم كه در اتاق به صدا دراومد : كيه ؟ ؛ ببخشيد خانوم اين وقت صبح مزاحم شدم! ؛ خواهش مي كنم. شما ؟ ؛ من شاگرد مدير مسافرخونه هستم. اوستام گفت بگم تشريف بياريد پايين. تلفن با شما كار داره. ؛ با من ؟ كيه ؟ ؛ نمي دونم. من ديگه بايد برم. ؛ سريع خودم رو پايين رسوندم. ؛ سلام آقا! سلام خواهرم! تلفن با شما كار داره. ؛ ممنونم ! الو ! الو ! ؛ سلام ! ؛ سلام ! بفرمائيد. ؛ عاطفه خانوم ؟ ؛ خودم هستم! ؛ شما چند روز پيش اومديد در خونه اي كه من توش كار مي كنم و سراغ نسرين رو گرفتيد. الان نسرين اومده و چون به شما قول داده بودم زنگ زدم. اگه مي خواهي نسرين رو ببيني اون تا غروب اينجاست. آدرس رو كه داري ؟ ؛ نمي تونستم جواب بدم . دهنم باز نمي شد. ؛ الو ! الو! خانوم صداي منو ميشنوي ؟ ؛ بالاخره به خودم اومدم و گفتم : يله آقا. خيلي ممنونم. آدرستون رو دارم. همين حالا راه ميافتم. ؛ بعد از تلفن سريع به اتاقم برگشتم و بعد از اينكه حاضر شدم ، به سمت آدرسي كه چند روز پيش رفته بودم به راه افتادم. توي راه به اين فكر مي كرد كه خدا چقدر بزرگه و ما چقدر كوچيك! درست در لحظه اي كه من كاملا نااميد شده بودم اون اينجور به داد من رسيد...

... بعد از مدتي به در همون خونه كه يكبار ديگه رفته بودم رسيدم. در زدم. همون مردي كه اون روز شماره تلفن مسافرخانه رو بهش داده بودم در رو باز كرد. بعد از صحبت مختصري با اون اجازه وارد شدن رو پيدا كردم . عجب خونه اي بود. يه قصر به معناي واقعي بود. از يه حياط بزرگ رد شديم و وارد يه سالن شديم. يك راهرو از سمت چپ به اون سالن مي خورد و اون مرد من رو راهنمايي كرد كه مستقيم برم تا به حياط كوچكي كه انتهاي راهرو هست برسم و اونجا مي تونم نسرين رو پيدا كنم. به راه افتادم. باز هم يخ كرده بودم. اينبار بيشتر از سري قبل اضطراب داشتم، چون مي ترسيدم كه باز هم مثل اونبار اين نسرين مادر من نباشه و هزار جور فكر ديگه از سرم مي گذشت، تا اينكه به حياط رسيدم. يه حياط كوچيك و جمع و جور بود كه بيشتر به نوعي آشپزخونه تابستوني مي خورد. يه زن گوشه حياط داشت يه ديگ رو تميز مي كرد. به طرفش رفتم و سلام كردم. برگشت به سمت من و جواب سلام من رو با مهربوني خاصي داد. به چهرش نگاه كردم. معلوم بود زماني خيلي زيبا بوده و سرحال. اما حالا پژمرده و پير و رنجور. با بدني تكيده و نحيف ، اما چهره اي آروم و مهربان. نزديكتر رفتم و گفتم : نسرين خانوم شماييد ؟ ؛ بله دخترم. با من كاري داشتي ؟ ؛ نمي دونم شما هموني هستي كه من دنبالش هستم يا نه. ولي من دنبال مادرم مي گردم. من دختر آقاي علويان هستم و سالها پيش به همراه برادرم از خانواده اي كه داشتيم جدا شديم يعني دزديده شديم. به من گفتند كه شما مادرم هستيد. آيا همينطوره ؟ ؛ چهره زن مثل گچ سفيد شد و سكوت بدي حاكم شده بود ، ولي بعد از چند ثانيه سكوت رو شكست و گفت : دخترم چيزي داري كه حرفهات رو ثابت كنه ؟ ؛ بله دارم. اين گردنبند. ؛ با نشون دادن گردنبند خودم به اون چشماش برقي زد و اشك از گوشه چشمش پايين اومد. با دست لرزان و پينه بسته خودش از زير پيرهنش گردنبندي رو به من نشون داد كه با گردنبند من مو نمي زد. با صداي لرزان گفت : اومدي عزيزم! اومدي مهربونم! اومدي شيرين عسلم! اومدي با نمكم! اومدي نقل و نباتم! اومدي نفسم! اومدي دختر نازم! ؛ نفهميدم چطور ولي خودم رو تو بغلش پرت كردم. هر دو اشك مي ريختيم و همديگرو مي بوسيديم. واي چقدر زيباست لحظه اي كه مادري دخترش رو بغل مي كنه... ( ادامه دارد )

تا بعد...

يا حق!

نوشته شده توسط م.(کوروش) در 12:53 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386

داستان ... ! ( قسمت سيزدهم )

                                                       بنام آنكه جانم در دست اوست

 

داستان ... ! ( قسمت سيزدهم )

 

... صبح زود از اتاقم بيرون اومدم و خودم رو به بازار رسوندم. وقتي به بازار رسيدم ساعت 7 صبح بود و هنوز هيچكسي نيومده بود. حدود ساعت 8 بود كه كم كم رفت و آمد مردم شروع شد و بعضي از مغازه ها باز شدند. رفتم و از يكي از مغازه دارها آدرس طلافروشها رو پرسيدم و بعدش به سمت آدرسي كه اون مرد داده بود راه افتادم. هر چه بيشتر نزديك مي شدم قلبم بيشتر مي زد. به قسمت طلافروشها رسيدم. از كسي سراغ اقاي رستم زاده رو كه همون مرد طلافروش (آقاي اكبر زاده) گفته بود گرفتم و اون هم من رو راهنمايي كرد. بالاخره به در مغازه آقاي رستم زاده رسيدم. مغازه هنوز بسته بود و يه تابلو روي سردرش بود و توي اون نوشته بودند جواهري رستم زاده. حدود نيم ساعتی وايسادم بودم که یه پسر جوون اومد و در مغازه رو باز كرد. ازش سراغ آقاي رستم زاده رو گرفتم و اون هم گفت : آقاي رستم زاده امروز كار براش پيش اومده و تا ساعت 12 نمياد. خلاصه با اينكه خيلي از شنيدن اين خبر ناراحت و پكر شدم ولي چاره اي جز انتظار نبود. به همين خاطر براي تلف كردن وقت هم كه شده تو بازار شروع به چرخيدن كردم. رنگارنگ بودن اشيا تو بازار باعث شد گذر زمان رو نفهمم . خلاصه ساعت 12 در مغازه بودم . يه مرد با موهاي جوگندمي توي مغازه نشسته بود. رفتم جلو و گفتم: سلام آقا ؛ سلام دخترم . پسر بيا ببين اين خانم چه امري دارند! ؛ حاج آقا من با خودتون كار دارم. ؛ با من ؟ چه كاري ؟ ؛ شما آقاي رستم زاده هستيد ؟ ؛ بله خودم هستم. ؛ خدا رو شكر! امروز از 7 صبح تو بازار منتظر شما هستم تا حالا. ؛ (باخنده) آخه دخترم ساعت 7 صبح كسي مگه مياد بازار كه من بيام . حالا چيكار داري ؟ ؛ آقاي اكبر زاده گفتن من بيام اينجا. من يه مشكلي دارم كه ايشون گفت شما ميتونيد كمكم كنيد. ؛ اكبر رو مي گي ؟ حالش خوب بود ، انشاءاله ؟ خوب چيه مشكلت ؟ ؛ با اين حرفها كمي دلم آروم گرفت. گردنبند رو نشونش دادم و ماجرا رو از اول براش تعريف كردم. با حالت خاصي به گردنبند نگاه مي كرد. انگار كه اونو ميشناسه. به من گفت بايد مطمئن شم و بعدش همون پسر جوان رو فرستاد دنبال چند نفر از همكاراش. طولي نكشيد كه اون پسر با دو نفرديگه داخل شدند. آقاي رستم زاده رو به يكي از اونها كرد و گفت : حاجي اينو ببين! ؛ گردنبند قشنگيه. ؛ قشنگيش بماند. حاجي برات آشنا نيست؟ ؛ آره اين كه مهر حاج محمد علي خدا بيامرزه! خدا رحمتش كنه چه دستي داشت. ببين چي ساخته. ؛ پس درست فهميده بودم اين مال حاج اوساي خودمونه. ؛ آره خدا بيامرزدش . ؛ با شنيدن اين حرفها پريدم وسط و حرفشون رو قطع كردم و گفتم : يعني اون رو مي شناسيد ؟ ؛ بله دخترم . ولي ايشون الان 10 ساله كه از دنيا رفته! ؛ با شنيدن اين حرف تمام بدنم يخ زد و از حال رفتم ...

... وقتي به هوش اومدم همون مردها رو ديدم كه كنارم هستند. يكيشون گفت : خدا رو شكر بهوش اومد ؛ بلند شدم و گفتم آقايون من بايد چيكار كنم؟ ؛ آقاي رستم زاده به من نگاهي كرد و با لبخندي گفت : نگران نباش من كمكت مي كنم گم شده هات رو پیدا کنی ؛ بعد به همراه آقاي رستم زاده به سمت يك كارگاه طلاسازي رفتيم . وقتی وارد شدیم مرد ميانسالي كه آقاي رستم زاده اون رو پسر حاج محمد علي (استاد طلاساز) معرفي كرد رو دیدیم، به سمت اون رفتيم و در مورد گردنبند با اون صحبت كرديم .  اون با ديدن گردنبند به آقاي اكبر زاده گفت : اين از بهترين كارهاي پدرمه . دقيقا يادمه وقتي كه اين رو ساخت . اين رو به سفارش آقاي علويان ساخت. ؛ كدوم علويان حسن آقا ؟ ؛ همون علويان كه تاجر فرش بود ديگه . يادت نمي ياد حاجي ؟ ؛ خوب! حالا يادم اومد. ؛ آره اين رو براي علويان ساخت . يادمه كه اومد اينجا و به پدرم گفت كه داره ازدواج مي كنه يه گردنبند خوب از ترکیب طلای سفید و زرد مي خواد كه توي اون اسامي پنج تن و سال ازدواجش نوشته بشه. و از اون هم چهارتا مي خواد ، براي خودش ، زنش و دوتا بچه اي كه دوست داره در آينده داشته باشه. پدرم هم چهارتا ساخت . ؛ با شنيدن اين حرفها انگار باز خودم رو پيدا كرده باشم و اينكه فهميده باشم كي هستم با غرور خاصي گفتم : آقا من دختر آقاي علويان هستم . اما سالهاست اونها رو گم كردم . الان اونها كجا هستن ؟ ؛ والا خانوم چند سال پيش كه بچه هاي آقاي علوبان گم شدند  من شنيدم كه خانوادش زنش رو مقصر مي دونستند تو گم شدن بچه ها و آخرش هم اونو مجبور كردند زنش رو طلاق بده و اونهم که خیلی ناراحت بود ازتهران رفت ، حالا كجا من نمي دونم . اما بعضي از تجار بازار كه قبلا با اونا رفت و اومد داشتن مي گفتند كه زنش بنده خدا بعد از طلاق تنها زندگي مي كنه و چند باري هم تو خونه هايي كه مهمونی بوده اونو ديدن داشته كلفتي مي كرده. ؛ من مي تونم اسم و آدرسش رو داشته باشم ؟ ؛ اسم و آدرسي كه ندارم اما مي تونم آدرس اون بنده های خدا رو بدم شايد بتوني از طريق اونها پيداش كني . ؛ بعد از اين حرفها اون مرد آدرس چند نفر تاجر رو كه تو بازار بودند به من داد و من هم رفتم سراغ اونها . اولش نمي خواستند به من كمك كنند اما وقتي كه ماجرا رو براشون تعريف كردم از هر كدومشون آدرس دو سه تا خونه كه زن آقاي علويان رو اونجا ديده بودند ، گرفتم. همه آدرسها مربوط به مناطق بالاي شهر يود . به همين خاطر برگشتم مسافرخونه تا فردا برم دنبال كسي كه از شواهد مادرم بود بگردم. با اينكه خسته بودم اما فكر و خيال نمي گذاشت كه بخوابم. مادرم رو قرار بود پيدا كنم. كسي كه تمام عمرم رو در حسرت نوازشهاش سپري كردم. كسي كه شبها گرماي وجودش رو موقع خواب كم داشتم . تو اين فكرها بودم كه خوابم برد...

... از خواب كه بيدار شدم صبح شده بود. سريع پاشدم و به دنبال آدرسهايي كه گرفته بودم راه افتادم. اول جايي كه رفتم يه خونه بزرگ بود توي خيابون جردن. در زدم يه مرد بيرون اومد . ازش پرسيدم : اينجا دنبال زني مي گردم كه براي كلفتي به اين خونه مياد، راستي سلام آقا ؛ عليك سلام! اينجا خيلي زنها كار مي كنند كدومشون ؟ ؛ اسمش رو نمي دونم ولي اسم شوهرش احتمالا علويان باشه البته قبلا شوهرش بوده و بچه هاش رو هم قبلا گم كرده و از اين چيزها. ؛ آهان نسرين رو مي گي. اون هميشه نمياد . هر چند وقت يه بار خودش مياد و خانوم هم بهش كار ميده . اينكه اسم شوهرش چي بوده يا هست رو نمي دونم ولي بچه هاش رو بيست سي سال پيش دزديدند. اگه ميخواي شماره تلفن بده بياد ميگم بهت زنگ بزنه ؛ آدرس و تلفن مسافرخانه رو بهش دادم و به سمت آدرس بعدي راه افتادم. توي هر آدرس يه حرف يا يه مسئله بود ولي اثري از مادرم نبود. تنها روزنه اميد اين بود كه همه با هم يك نشوني رو در مورد مادر من مي دادند.تا اينكه در خونه چهارم يا پنجم كه رسيدم ، با دادن مشخصات به من گفتن كه نسرين تو خونه داره كار مي كنه. وقتی خواستم که اون رو ببینم اولش مخالفت کردند اما با اصرار زياد تونستم وارد خونه بشم و با اجازه خانوم خونه به سمت جايي كه نسرين كار مي كرد برم... (ادامه دارد)

تا بعد...

يا حق!

نوشته شده توسط م.(کوروش) در 14:33 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386

عرض تسلیت به مناسبت ایام سوگواری 28 و 29 صفر!

بنام آنکه جانم در دست اوست

دوستان عزیز سلام!

فرا رسیدن ۲۸ صفر ، سالروز رحلت جانسوز خاتم الانبیا ، حضرت محمد مصطفی (ص) به سال ۱۱ هجری قمری و سالروز شهادت فرزند رشید علی بن ابی طالب (ع) ،  امام حسن مجتبی (ع) به سال ۵۰ هجری قمری و نیز ۲۹ صفر ، سالروز شهادت هشتمین اختر آسمان امامت و ولایت ، حضرت امام رضا (ع) به تاریخ ۲۰۳ هجری قمری را پیشاپیش بر تمام مسلمانان تسلیت و تعزیت عرض می کنم.

امید است که بتوانیم از یاران آن عزیزان باشیم. انشاءالله!

تا بعد...

یا حق!

نوشته شده توسط م.(کوروش) در 12:40 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفتم اسفند 1386

ای کاش... !

بنام آنکه جانم در دست اوست

ای کاش می دانستی که چه می گویم!
ای کاش می فهمیدی که چه می خواهم!
ای کاش صدایم را آنگونه که باید می شنیدی ، نه فریادهای ناشی از خشم آنیم را!
ای کاش می خواندی عشق را در دیدگانم!
ای کاش می خواندم محبت را از نگاهت!
ای کاش اشکهای بی صدای خلوتم را می دیدی نه غرشهای خشمگینانه ام را!
ای کاش می دانستی که این امواج خروشان برای آرامش یافتن ، به ساحل امن آغوشت نیاز دارند!
ای کاش باور می کردی عشقم را!
ای کاش می پذیرفتی صداقتم را!
ای کاش می دانستم خواسته ات را!
ای کاش می دانستی نیازم را!
ای کاش تو کمی عمق را می دیدی و من کمی سطح را !
ای کاش ما گذشت داشتیم، حتی اندک!
ای کاش ما می پذیرفتیم ما شدن را!
ای کاش ما فراموش می کردیم من بودن را!
ای کاش ما می شنیدیم صدای قلب یکدیگر را!
ای کاش ، ای کاش ، ای کاش ...
افسوس که نه تو آنی و نه من این !
آه دنیا در گردابی رهایم ساختی که در آن امواج خروشان مرا به عمق فاجعه ای می کشانند و مرا در راهی که نمی دانم انتهایش کجاست به دور خود می گردانند. من کجا باید بروم ؟ به کی باید پناه بیاورم؟ از چه کسی باید بخواهم با یار بودن را به من بشناساند؟ دنیا به من بگو چرا اینگونه در خود فروماندم و اینچنین در کار خود عاجزم؟ روزگار ، مرا با آشنایم تنها بگذار تا به او بگویم که دوستش دارم! به او بگویم که در این وادی چه تنهایم بی او! بگویم که مرا آنگونه که هستم بشناسد نه آنگونه که خود می خواهد!

تا بعد...
یا حق!

نوشته شده توسط م.(کوروش) در 10:3 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم اسفند 1386

داستان ... ! ( قسمت دوازدهم )

بنام آنکه جانم در دست اوست

داستان ... ! ( قسمت دوازدهم )

 

... از قطار که پیاده شدم غم عجیبی احساس می کردم. خیلی دلم گرفت. یاد اون موقعی که با علی و حسن و شیرین و اکبر وارد نیشابور شده بودیم افتادم. علی و حسن زخمی بودند ولی همه با هم داشتیم می گفتیم و می خندیدیم . اون روز نیشابور خیلی برام قشنگ بود ولی امروز خیلی دلتنگ و غریب , به شکلی که دعا می کردم ای کاش برای همیشه پیش هوشنگ می موندیم ؛ اینجوری حداقل الان علی زنده بود و حسن و اکبر هم آزاد بودند. تو این فکرها بودم که یه مرد داد زد : تاکسی دربست ! کجا میری خانم ؟ ؛ کجا ؟!؟ دادگاه ! نه نه ! زندون ! ؛ بپر سوار ماشین آبجی , خدا راه هیچکی رو به اینجور جاها نندازه ...

... جلو در زندون پر از جمعیت بود. به هر سختی که بود خودم رو به در زندون رسوندم و بالاخره تونستم به ملاقات حسن برم. وقتی که دیدم حسن سرحال و سلامته , و جراحاتی که از اون درگیری برداشته بود کاملا خوب شده کمی آروم شدم. از ماجرای سفرم و شیرین و خانوادش برای حسن گفتم و کلی با هم درد دل کردیم. بعد از ملاقات حسن انگار که توان تازه ای پیدا کرده بودم و سریع به ملاقات وکیل حسن رفتم. وکیل حسن هم خبرهای خوبی داشت و می گفت که احتمالا بتونه دادگاه رو متقاعد کنه که کار اینها دفاع از خود بوده و الی آخر...

... بالاخره روز دادگاه رسید. من بهمراه خانواده اکبر قبل از همه تو دادگاه بودیم . همه در فشار شدید روحی و عصبی قرار داشتیم. من دستام تند و تند عرق می کرد و از شدت اضطراب لرز کرده بودم. قاضی وارد دادگاه شود و محاکمه شروع شد.دادگاه در دو جلسه 5/1 ساعته با یه استراحت نیم ساعتی طول کشید و تو این مدت حسن و اکبر ماجرا رو توضیح دادند . من و چند نفر از افراد هوشنگ هم که توی ماجرا حاضر بودند و اونها هم به عنوان متهم در دادگاه حضور داشتند , به عنوان شاهد و متهم مطالبی رو ارائه کردیم. وکیل حسن و اکبر هم داشت به دفاع از اونها می پرداخت. بالاخره بعد از 3 ساعت قاضی حکمش رو صادر کرد وبا توجه به اینکه برای دادگاه کاملا روشن شده بود که ماجرا حمله افراد هوشنگ به ما بوده ولی به دلیل اخلال در نظم و نزاع دسته جمعی و نیز حمل سلاح سرد و مجروح کردن چند نفر حسن رو به عنوان متهم ردیف دوم به 3 سال حبس , اکبر و دو نفر از افراد هوشنگ رو به عنوان متهم ردیف سوم به 2 سال حبس و 3 نفر باقی مونده رو هم به 1 سال حبس محکوم کرد. بعلاوه علی , هوشنگ و اصغر رو هم که بعنوان متهمین ردیف اول بودند به ترتیب علی به 15 سال , هوشنگ به  25 سال و اصغر هم به 15سال حبس محکوم بودند که هر سه بعلت مرگ در هنگام درگیری از پرونده حذف شده بودند. بعد از قرائت حکم توسط قاضی از اینکه حسن میتونست تا 3 سال دیگه آزاد بشه خیلی خوشحال بودم و از شادی نمی دونستم چیکار کنم برای مدت کوتاهی تمام غمهایی رو که داشتم فراموش کردم به خصوص اینکه ماجرای قتل اصغر به وسیله حسن هم بعنوان دفاع از خود تلقی شده بود ...

... چند روزکه از دادگاه گذشت ، به ملاقات حسن رفتم و بهش گفتم که تصمیم دارم برم تهران و بدنبال خانوادم بگردم. بعد از موافقت حسن به سمت تهران به راه افتادم ...

... وارد تهران که شدم صبح زود بود.تهران همون شهر شلوغ و پر از ماشین و آدم. شهری که حتی اسم خیابوناش رو هم نمی دونستم . از  راه آهن بدون اینکه بدونم کجا باید برم به یه سمتی به راه افتادم. خیابون و مغازه های تهران برام یه جورای خاصی بود. عجیب و جالب. همینطور که داشتم می رفتم سر راهم یه مسافرخانه دیدم و همونجا یه اتاق گرفتم. کمی استراحت کردم و بعد براه افتادم. از صاحب مسافرخانه پرسیدم میخوام برم بالا شهر چطور باید برم. کمی چپ چپ نگاهم کرد و من رو راهنمایی کرد. به شمال شهر که رسیدم شروع کردم به پرس و جو از این و اون. در خونه ها می رفتم و از خانواده محمدی سئوال می کردم. گردنبندم رو نشون زنها می دادم و می پرسیدم که این گردنبند رو می شناسید. کسی گردنبند رو نشناخت اما چند خانواده محمدی به من معرفی شدند که هیچکدوم بچه ای رو گم نکرده بودند. سه چهار روز همیجور گذشت تا اینکه یه روز در یکی از خونه ها که رفتم یه مرد مسن از خونه بیرون اومد ازش راجع به گردنبند و خانواده محمدی پرسیدم و اون گفت که نمی شناسه. وقتی که ناامید از اون تشکر کردم به من گفت : دخترم اینجوری به گمشدت نمی رسی. این گردنبند سفارشیه و ساخته شده . بهتره بری توی طلا سازیها و دنبال کسی بگردی که این رو ساخته اینجوری بهتر و زودتر به نتیجه میرسی. ؛ با شنیدن این حرف دیدم که حق با اونه و سریعا به سمت اولین طلا فروشی رفتم. به چند تا طلا فروشی سر زدم اما نتیجه نداد و کسی اون رو نشناخت . دیگه خسته شده بودم. یک ساعتی هم از غروب گذشته بود و تصمیم داشتم برگردم مسافرخانه که دیدم یه طلا فروشی اونور خیابون بازه. به سمت اونجا رفتم و داخل شدم . مرد میانسالی اونجا بود که شاید حدودا 50 سالی داشت. جلو رفتم و گفتم : سلام آقا!؛ سلام خانوم! خوش اومدید. امرتون؟ ؛ راستش من یه گم شده دارم و دنبالش می گردم. گفتم شاید شما بتونید کمکم کنید. ؛ اگه بتونم خوشحال می شم . حالا اون شخص محترم کیه ؟ ؛ خانواده من! سالها پیش به دلیلی من از اونها جدا شدم و حالا دنبالشون می گردم. چیزی از اونها نه یادم میاد و نه میدونم, جز اینکه اسم خانوادگی من محمدیه و یه گردنبند هم تنها نشونی اونهاست. ؛ من چه کاری میتونم بکنم ؟ ؛ گفتم شاید بتونید سازنده گردنبند و یا صاحب اون رو بشناسید. ؛ می تونم اون رو ببینم ؟ ؛ بله! خواهش می کنم! بفرمائید! ؛ گردنبند زیبا و گرون قیمتیه. مشخصه که سفارش دهنده اون آدم پولداری بوده, و اما! اجازه بده ببینم ... محمدی!!! این اسم برای من خیلی آشناست!!! مفهوم این اسم و تاریخ 1325 خیلی برام آشناست. ( کمی مکث کرد و بعد با صدای بلند گفت) اوه دختر! فهمیدم! ؛ چی آقا ؟ چی رو فهمیدی ؟ ؛ به احتمال زیاد این اسم فامیل تو نیست. ؛ نیست ؟!؟ پس چیه ؟!؟ ؛ حول نکن دختر. من مطمئن هستم که این ، اسم سازنده گردنبنده. چون کوچیک و به شکل خاصی که شبیه به مهر می مونه نوشته شده . این تاریخ هم یا سال ساخت این گردنبنده و یا چیزی که برای صاحبش مهم و قابل توجه بوده مثل سال تولد یا ازدواج و یا ... ؛ دنیا دور سرم شروع به چرخیدن کرد. از طرفی خوشحال بودم که سر نخ جدیدی پیدا کرده بودم و از طرفی همه چیزایی که فکرمی کردم درسته یکدفعه بهم ریخته بود. خلاصه اینکه از اون مرد پرسیدم : کجا باید برم ؟ باید تمام جواهر فروشیها و طلا فروشیهای تهران رو بگردم ؟ ؛ نه دختر جان اینجوری که کلی طول می کشه و خسته کننده است. بهترین کار اینه که از طلا فروشهای بازار تهران شروع کنی. چون اونها متمرکز هستند و قدیمی. این آدرس آقای رستم زاده ، یکی از طلافروشهای بازاره. چند سال پیش من شاگردش بودم. حدود 50 سالی هست که اونجا مغازه داره . از اون بپرس کمکت می کنه. بگو اکبرزاده منو فرستاده. ؛ از آقای اکبرزاده خداحافظی کردم و به سمت مسافرخانه به راه افتادم. توی مسافرخانه فکرهای عجیبی ازذهنم می گذشت . آیا فردا می تونستم سر نخی از خانواده خودم پیدا کنم ؟ آیا می تونستم بفهمم که واقعا کی هستم ؟ باید صبر می کردم که فردا بشه و دوباره جستجو رو شروع کنم. اما تا صبح خوابم نبرد ... (ادامه دارد)

تا بعد...

یا حق!

نوشته شده توسط م.(کوروش) در 9:45 |  لینک ثابت   •