تبليغاتX
دنیا چقدر ارزش داره مگه ؟!؟!؟

یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387

داستان ... ! ( قسمت پانزدهم )

بنام آنكه جانم در دست اوست

 

داستان ... ! ( قسمت پانزدهم )

 

... باورم نمي كردم! من !؟!؟ مادر؟!؟!؟ واژه اي كه خيلي براي من رويايي و سراسر معنا بود. مادر كه تا اون روز حتي در خواب هم نمي تونستم لمسش كنم ، حالا من رو در آغوش گرفته بود و من رو مي بوسيد. صورتم از اشكهاي سرازير شده كسي كه در آغوشش بودم خيس شده بود و من حيران و آشفته نمي دونستم بايد چكار كنم! اما من هم اون رو مي بوسيدم و در بين دستام كه دور اون به هم گره خورده بود فشارش مي دادم. آه مادر! مادر ، واژه ي بي انتها! مادر ، يگانه مهر خدا! مادر ، فرشته اي كه در اين دنيا نگهبان كودكاني! آه مادر، آه مادر ...

... مدت زيادي رو د ر اون حالت بوديم و بعد من مادرم رو روي صندلي نشوندم و جلوش زانو زدم. دستهاي خسته و زبرش رو تو دستم گرفتم و بوسيدم اون هم سرش رو روي سرم گذاشته بود و من رو مي بوسيد. سرم رو بلند كردم و توي چشمهاش نگاه كردم. براي من خيلي آشنا بود. بله اون چشمها با چشمهاي برادر پر پر شده من مو نمي زد و انگار كه علي داشت به من نگاه مي كرد. تو چشمهاش كه نگاه مي كردم انگار دنيا به روي من مي خنديد. گفتم : مادر! راستي اجازه دارم كه مادر صداتون كنم ؟ ؛ آره عزيزم. سالهاست كه انتظار اين كلمه رو دارم. بگو و زياد هم بگو. ؛ مادر جون اينجا زندگي مي كني ؟ ؛ نه گلم اينجا كار مي كنم. الان كارهامو زود تموم مي كنم و بعد با هم ميريم خونه. ؛ پس من هم به شما كمك مي كنم ؛ به مادرم كمك كردم تا كارهاش زودتر تموم بشه . با شوق و ذوقي كه هر دو براي تموم كردن زودتر كارها داشتيم ، كارها به سرعت تموم شد. راستش خودمون هم باورمون نمي شد كه اينقدر زود كارها تموم شد ولي خوب ديگه ، انرژي ما چند برابر شده بود ! مادرم رفت زنبيلش رو برداشت ، چادرش رو سرش كرد و از اونجا بيرون رفتيم. خانم خونه توي حياط كنار استخر با دوستاش نشسته بودند و گل مي گفتند و گل مي شنيدند. تا ما رو ديد گفت : چي شده نسرين ؟ كارت رو چرا ول كردي ؟ ؛ تموم شد خانم. اگه اجازه مرخصي بفرمائيد ما بريم. ؛ تموم شد ؟ من رو مسخره كردي ؟ تو حداقل 3 ساعت ديگه كار داري! ؛ خانم امروز كمكي داشتم. راستي خانم اين همون دخترمه كه گم شده بود. الان من رو پيدا كرده. ؛ به به ! چه دختري ! خوبه ! پس امروز اين عروسك كمكيت بوده ! ؛ سلام خانم ! من عاطفه هستم. ؛ خيلي خوب برو پول امروزت رو از ولي بگير و برو. فردا نمي خواد بياي با دخترت خوش باش. به ولي بگو پول فردا رو هم بهت بده. پس فردا سر وقت بياي ها! آخر هفته مهموني داريم. ؛ چشم خانم! خدا خيرتون بده! ؛ بعد از خداحافظي از خانم رفتيم پيش آقا ولي ( كه ظاهرا سر كارگر خونه بود و همون مردي بود كه به من تلفن زده بود) و همونطور كه اون خانم گفته بود مادرم پول دو روز رو ازش گرفت و بعد رفتيم. مادرم مي گفت كه اين خانم درسته كه گاهي بداخلاق ميشه ولي خانم خوبيه و از اين حرفها. سر خيابون سوار اتوبوس شديم و به سمت پايين شهر راه افتاديم. بعد از چند تا اتوبوس عوض كردن و سوار و پياده شدن به محله اي كه مادرم اونجا زندگي مي كرد رسيديم و بعد از كمي خريد به سمت خونه به راه افتاديم ...

... در رو باز كرديم . يه خونه خيلي كوچيك و ساده اما با صفا و زيبا. دوتا اتاق با يه حياط خيلي كوچيك كه سرشار از صفا و محبت بود. بر عكس اون خونه هاي بزرگ كه فقط ثروت و دارايي و ريا و فخر فروشي و ... اون رو پر كرده بود و خالي از هر گونه مهر و صفا بود، اين خونه پر از صفا بود. وارد اتاق شديم و مادر سريع براي من چاي و ميوه آورد و نشستيم و مشغول صحبت شديم : مادر جون خيلي دلم مي خواست اين لحظه رو ببينم و خدا رو شكر كه بالاخره ديدم. ؛ من هم همينطور دخترم. ازاون روزي كه شما رو گم كردم دنياي من تيره و تار بود تا امروز كه تو رو ديدم عزيز دلم! ؛ راستي مادر تعريف مي كني اصلا چي شد؟ چرا اينقدر شكسته شدي و پير شدي ؟ ؛ آره گلم . من و پدرت زندگي خيلي خوبي داشتيم و با هم در آرامش زندگي مي كرديم. پدرت تنها پسر خانواده علويان بود كه خيلي ثروتمند بودند و در شيراز زندگي مي كردند. پدرت هم توي تهران به تجارت فرش مشغول بود. من هم توي يه خانواده نسبتا مرفه زندگي مي كردم. پدرم يه حجره داشت و كارش بنك داري بود. وضعيت مالي ما مثل خانواده علويان نبود اما از خيلي ها بهتر بوديم. به صورت اتفاقي يه روز كه براي خريدن فرش براي جهيزيه من به يه مغازه فرش فروشي رفته بوديم ، پدرت هم اونجا بود و با ديدن همديگه يه دل نه صد دل عاشق شديم. چند روز بعدش پدرت اومد خونه ما و از من خواستگاري كرد. با اينكه من دختر سوم بودم و هنوز خواهر بزرگترم ازدواج نكرده بود پدرم مخالفتي نكرد اما موافقتش رو هم به اين شرط اعلام مي كرد كه پدرت با خانوادش و رسما بياد و از من خواستگاري كنه. پدرت خيلي تلاش كرد كه خانوادش به اين وصلت راضي بشند ولي اونها قبول نمي كردند. نهايتا پدرم به اصرار من و خواهشهاي پدرت با ازدواج ما موافقت كرد و مابا هم ازدواج كرديم. زندگي خوبي داشتيم. خونه اي كه ما توي اون زندگيمون رو شروع كرديم از اين خونه اي كه امروز توي اون بوديم چيزي كم نداشت و من هم خانم خونه بودم با كلفت و نوكر. زندگي خيلي خوبي داشتيم خدا هم يه پسر و بعدش هم يه دختر به ما داد. اسم پسر رو علي و دخترمون رو كه توباشي عاطفه گذاشتيم. سالهاي خيلي زيبايي بود و خانواده پدرت هم من رو قبول كرده بودند و به عنوان يه عضو فاميل پديرفته بودند. همه چيز به خوبي مي گذشت تا اينكه يه روز كه تو و برادرت داشتيد توي حياط بازي مي كرديد من رفتم توي اتاق و خوابم برد ، شما هم بدون اطلاع به كسي وارد كوچه شديد و بعدش هم به گفته كساني كه شاهد قضيه بودند دوتا زن كولي شما رو مي دزدند. با صداي داد و بيداد خدمه خونه از خواب بيدار شدم و به سمت كوچه اومدم اما شما نبوديد. حدود دو ماه منتظر بوديم كه يا خبري از طرف دزدها و يا پليس به دست ما برسه اما نه نشونه اي از زنده شما بود و نه از مرده شما. من هم نه خواب داشتم و نه خوراك و زندگيم فقط اشك بود و ناله. از طرفي هم خانواده پدرت به شدت با اون درگير بودند كه بايد من رو طلاق بده ، چون اونها من رو باعث گم شدن فرزندان خانواده علويان مي دونستند. ولي پدرت در مقابل اونها مي ايستاد. توي اين موقع بود كه پدرم از من خواست از شوهرم طلاق بگيرم اون مي گفت كه خانواده علويان نمي گذارند ما زندگي كنيم. اما من مخالفت كردم. بعد از مدتي من متوجه شدم كه حامله هستم و اين امر باعث شد اوضاع كمي خوب بشه ولي باز هم بخت با من يار نبود و پسري رو كه باردار بودم ناقص به دنيا اومد و بعد هم مرد. دكتر هم علت رو فشارهاي شديد عصبي و اختلالاتي دونست كه در موقع رشد جنين بر من وجود داشته. بالاخره پدرت در مقابل خانوادش تسليم شد و من رو طلاق داد و تنها لطفي كه كرد مهريه من رو داد و من رو از خونش بيرون كرد. من هم چون روي برگشتن به خونه پدرم رو نداشتم ديگه به اون سمت نرفتم و با پول مهريه و كمي پس انداز كه داشتم اين خونه رو خريدم و اومدم اينجا زندگي كردم. مدتي با مبلغ ناچيزي كه داشتم زندگي كردم اما بعدش پولهام تموم شد و ناچار رفتم و تو يه شركت به عنوان منشي مشغول به كار شدم. درآمدش بد نبود و من هم راضي بودم. اينطوري هم خرج زندگيم در مي اومد و هم اينكه كار باعث مي شد به بدبختي هايي كه داشتم فكر نكنم. اما خيلي زود متوجه شدم كه همه مردها به من به ديد يه زن فاحشه نگاه مي كنند. به همين خاطر از اونجا بيرون اومدم و به يه شركت ديگه رفتم . چند ماهي هم اونجا بودم اما باز هم چشمهاي شيطان در اطرافم ، من رو آزار مي داد. توي يك سال سه تا شركت عوض كردم اما فايده نداشت. براي من تحملش خيلي سخت بود. به همين خاطر به كلفتي رو آوردم . گرچه باز هم تا حدودي همون مشكل وجود داشت ولي كمتر اذيت مي شدم. البته اوائل خيلي سخت بود برام. من كه تا اون موقع كار نكرده بودم و خودم كلي خدمت كار داشتم حالا بايد كلفتي مي كردم ولي خوب ديگه جوون بودم و كله شق. شايد اگر مي رفتم پيش پدر و مادرم هم زندگي بهتري مي داشتم و هم اينكه ... ولش كن اصلاً ، تواز خودت بگو. راستي علي كجاست ؟ ؛ وقتي اسم علي اومد نتونستم خودم رو كنترل كنم . از طرفي با شنيدن ماجراي زندگي مادرم و از طرف ديگه با شنيدن نام علي مثل ابر بهاري اشكها همينطور سرازير مي شد و من هم تمام ماجراهاي زندگيم رو براي مادرم تعريف كردم . از ازدواجم و حسن براش گفتم. از شيرين و بچه علي براش گفتم و اينكه چطور و به چه شكلي علي كشته شد و حسن به زندان رفت. از اينكه چطور مادرم رو پيدا كردم و ... ( ادامه دارد )

تا بعد...

يا حق!

 

 

نوشته شده توسط م.(کوروش) در 10:28 |  لینک ثابت   •