تبليغاتX
دنیا چقدر ارزش داره مگه ؟!؟!؟ - داستان ... ! ( قسمت چهاردهم )

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386

داستان ... ! ( قسمت چهاردهم )

بنام آنكه جانم در دست اوست

 

داستان ... ! ( قسمت چهاردهم )

 

... وارد خونه كه شدم. از يه حياط پر از درخت و گل كه به طرز ماهرانه اي حرص شده بودند رد شدم و به خانوم خونه رسيدم. يه زن جوان و خوش چهره با لباسهاي گرون قيمت ، خيلي متكبرانه گفت : زياد وقتش رو نگيري ها! خيلي كار داره. ؛ چشم خانوم فقط پنج دقيقه باهاش صحبت مي كنم و بعدش ميرم. ؛ با دستور خانوم من رو به محل كار نسرين راهنمايي كردند. وارد ساختمون كه شدم يك سالن بزرگ بود كه بيشتر به سالن مهموني شباهت داشت. چند پله به سمت پايين و يه راه پله خيلي مجلل هم به سمت طبقه بالا مي خورد. زني كه با من بود به من گفت از اين پله ها كه پايين بري اوني رو كه دنبالش هستي مي بيني. قلبم داشت از حركت واميساد. بدنم يخ كرده بود و عرق رو پيشونيم نشسته بود. پاهام حس نداشت و دهنم خشك خشك شده بود. با هر جون كندني بود از پله ها پايين رفتم . زير زمين خونه هم يك سالن بزرگ بود كه پر از اسباب و اساسيه اضافي و ... بود. يه زن داشت اونجا رو نظافت مي كرد. نفس عميقي كشيدم و گفتم سلام نسرين خانوم! برگشت و من رو نگاه كرد. چهره زيبايي داشت و جوان بود. آروم و با متانت خاصي جواب سلام من رو داد و گفت : عليك سلام عزيزم. شما كارگر جديدي؟ ؛ نه خانوم. من با شما كار دارم. ؛ با من ؟ من كه شما رو نمي شناسم! ؛ شما نسرين خانوم نيستي مگه؟ ؛ چرا خوب ، خودم هستم. ؛ مگه بچه هاتونو گم نكرديد ؟ ؛ بچه هام پيدا شدند ؟ ؛ اونها يه دختر و يه پسر بودند؟ ؛ آره بودند. جونم رو به لبم آوردي ، ميگي چيه ؟ ؛ مادر من دختر شما هستم. عاطفه! ؛ چي دختر من ؟ ؛ آره ديگه دختر گمشده شما ! ؛ و خودم رو تو بغلش پرت كردم. اما عكس العمل خاصي از اون نديدم . نگاهش كردم ديدم با تعجب خاصي به من نگاه مي كنه. از اون كمي فاصله گرفتم و گفتم : فكر مي كردم كه ديدار يه مادر و دختر بعد از اين همه سال كمي با شكوه تر باشه. ؛ ولي من فكر نمي كنم كه مادر شما باشم! ؛ نباشيد ؟ ؛ بله! چون شما الان بالاي 20 سال سن داريد ، در صورتي كه دختر من حداكثر بايد الان 16 يا 17 سالش باشه. به علاوه من فقط ۵ ساله که اونها رو گم کردم! ؛ مگه شما خانوم علويان نيستي ؟ ؛ نه من نيستم اون يه نفر ديگه است دختر جون. ؛ شما اون رو مي شناسيد ؟ من اون زن بيچاره رو از كجا بشناسم. خدا به تو و به من كمك كنه. الانم برو وگرنه خانوم من رو بيرون مي كنه ها! ؛ از اون زن خداحافظي كردم و از اون خونه بيرون اومدم. نا اميد از همه چي ، انگار كه باز هم بدبختي ها محكم توي سرم خورده بود و منگ شده بودم. نميدونم چقدر اما مدت زيادي رو راه رفتم. وقتي به خودم اومدم ديدم كه چند قدمي اداره پست هستم. خيلي وقت بود كه از حسن و شيرين خبري نداشتم. به همين خاطر كاغذ و پاكت و تمبر گرفتم و رفتم به طرف مسافرخانه. شب تا صبح رو اشك ميريختم و نامه مي نوشتم. ديگه اميدي نداشتم از خانوادم خبری پیدا کنم. صبح زود رفتم دوتا نامه رو به مقصد نيشابور و همدان تو صندوق پست نزدیک مسافرخانه انداختم و به مسافرخانه برگشتم. تمام اون روز رو توي اتاقم بودم و حتي براي يك لحظه بيرون نرفتم. به رنجهايي كه كشيدم ، به شاديهايي كه داشتم ولي طولي نكشيد ، به علي ، حسن ، شيرين ، اكبر ، حتي فاطي و فتنه و آذر و ... فكر مي كردم. تمام ماجراها يكي يكي از جلو چشمم مي گذشت. روز بعد با كابوسي متشكل از تمام خاطرات مرور شده شب قبل از خواب پريدم و متوجه شدم كه يك روز ديگه هم از عمر بي حاصل من گذشته. شروع كردم به جمع كردن وسيله هايي كه داشتم. ديگه مي خواستم برگردم. اما كجا؟ نه خونه اي ، نه جايي ! حسن هم كه تنها يار من بود فعلا شريك زندون بود. به شيرين فكر كردم و اينكه برم و با اون زندگي كنم. توي همين فكرها بودم كه در اتاق به صدا دراومد : كيه ؟ ؛ ببخشيد خانوم اين وقت صبح مزاحم شدم! ؛ خواهش مي كنم. شما ؟ ؛ من شاگرد مدير مسافرخونه هستم. اوستام گفت بگم تشريف بياريد پايين. تلفن با شما كار داره. ؛ با من ؟ كيه ؟ ؛ نمي دونم. من ديگه بايد برم. ؛ سريع خودم رو پايين رسوندم. ؛ سلام آقا! سلام خواهرم! تلفن با شما كار داره. ؛ ممنونم ! الو ! الو ! ؛ سلام ! ؛ سلام ! بفرمائيد. ؛ عاطفه خانوم ؟ ؛ خودم هستم! ؛ شما چند روز پيش اومديد در خونه اي كه من توش كار مي كنم و سراغ نسرين رو گرفتيد. الان نسرين اومده و چون به شما قول داده بودم زنگ زدم. اگه مي خواهي نسرين رو ببيني اون تا غروب اينجاست. آدرس رو كه داري ؟ ؛ نمي تونستم جواب بدم . دهنم باز نمي شد. ؛ الو ! الو! خانوم صداي منو ميشنوي ؟ ؛ بالاخره به خودم اومدم و گفتم : يله آقا. خيلي ممنونم. آدرستون رو دارم. همين حالا راه ميافتم. ؛ بعد از تلفن سريع به اتاقم برگشتم و بعد از اينكه حاضر شدم ، به سمت آدرسي كه چند روز پيش رفته بودم به راه افتادم. توي راه به اين فكر مي كرد كه خدا چقدر بزرگه و ما چقدر كوچيك! درست در لحظه اي كه من كاملا نااميد شده بودم اون اينجور به داد من رسيد...

... بعد از مدتي به در همون خونه كه يكبار ديگه رفته بودم رسيدم. در زدم. همون مردي كه اون روز شماره تلفن مسافرخانه رو بهش داده بودم در رو باز كرد. بعد از صحبت مختصري با اون اجازه وارد شدن رو پيدا كردم . عجب خونه اي بود. يه قصر به معناي واقعي بود. از يه حياط بزرگ رد شديم و وارد يه سالن شديم. يك راهرو از سمت چپ به اون سالن مي خورد و اون مرد من رو راهنمايي كرد كه مستقيم برم تا به حياط كوچكي كه انتهاي راهرو هست برسم و اونجا مي تونم نسرين رو پيدا كنم. به راه افتادم. باز هم يخ كرده بودم. اينبار بيشتر از سري قبل اضطراب داشتم، چون مي ترسيدم كه باز هم مثل اونبار اين نسرين مادر من نباشه و هزار جور فكر ديگه از سرم مي گذشت، تا اينكه به حياط رسيدم. يه حياط كوچيك و جمع و جور بود كه بيشتر به نوعي آشپزخونه تابستوني مي خورد. يه زن گوشه حياط داشت يه ديگ رو تميز مي كرد. به طرفش رفتم و سلام كردم. برگشت به سمت من و جواب سلام من رو با مهربوني خاصي داد. به چهرش نگاه كردم. معلوم بود زماني خيلي زيبا بوده و سرحال. اما حالا پژمرده و پير و رنجور. با بدني تكيده و نحيف ، اما چهره اي آروم و مهربان. نزديكتر رفتم و گفتم : نسرين خانوم شماييد ؟ ؛ بله دخترم. با من كاري داشتي ؟ ؛ نمي دونم شما هموني هستي كه من دنبالش هستم يا نه. ولي من دنبال مادرم مي گردم. من دختر آقاي علويان هستم و سالها پيش به همراه برادرم از خانواده اي كه داشتيم جدا شديم يعني دزديده شديم. به من گفتند كه شما مادرم هستيد. آيا همينطوره ؟ ؛ چهره زن مثل گچ سفيد شد و سكوت بدي حاكم شده بود ، ولي بعد از چند ثانيه سكوت رو شكست و گفت : دخترم چيزي داري كه حرفهات رو ثابت كنه ؟ ؛ بله دارم. اين گردنبند. ؛ با نشون دادن گردنبند خودم به اون چشماش برقي زد و اشك از گوشه چشمش پايين اومد. با دست لرزان و پينه بسته خودش از زير پيرهنش گردنبندي رو به من نشون داد كه با گردنبند من مو نمي زد. با صداي لرزان گفت : اومدي عزيزم! اومدي مهربونم! اومدي شيرين عسلم! اومدي با نمكم! اومدي نقل و نباتم! اومدي نفسم! اومدي دختر نازم! ؛ نفهميدم چطور ولي خودم رو تو بغلش پرت كردم. هر دو اشك مي ريختيم و همديگرو مي بوسيديم. واي چقدر زيباست لحظه اي كه مادري دخترش رو بغل مي كنه... ( ادامه دارد )

تا بعد...

يا حق!

نوشته شده توسط م.(کوروش) در 12:53 |  لینک ثابت   •